هر دیواری با رنگ سبز زیباتر میشود! نمیشود؟
دیروز که داشتم از اداره به سمت منزل میراندم، این تابلو نقاشی توجهم را جلب کرد؛ آن هم در آن برهوت ازدحام سیمان و تیرآهن و دود و ...
جلوتر که آمدم دیدم اصلاً تابلویی در کار نیست ...
ادامه مطلب
دیروز که داشتم از اداره به سمت منزل میراندم، این تابلو نقاشی توجهم را جلب کرد؛ آن هم در آن برهوت ازدحام سیمان و تیرآهن و دود و ...
جلوتر که آمدم دیدم اصلاً تابلویی در کار نیست ...
امروز صبح وقتي جعبهي نامههاي مجازيام را مرور كردم، با اين ايميل از دوست عزيزم، مسعود باقرزادهي كريمي – كارشناس با سابقهي دفتر امور تالابهاي سازمان حفاظت محيط زيست - مواجه شدم كه البته او نيز نامه را از يك هموطن فرزانه مقيم بنگلادش به نام حسين شهباز دريافت كرده بود كه از قضا درس منابع طبيعي خوانده در همان دانشگاهي كه من خواندهام.
امّا آنچه كه اشك مرا درآورد، موج نيرومند و كمنظيري بود كه در جاي جاي اين نامه جريان دارد؛ آنقدر كه نتوانستم هيچ كار ديگري بكنم جز آن كه همراه با خانم تامپسون، يك آموزگار كلاس پنجم – كه ميتواند در هر جا حضور داشته باشد – اشك بريزم ... اشك بريزم براي كيفيت غيرقابل وصفي كه ميتواند در زندگي تك تك ما جريان داشته باشد و ما را از اين همه شكوه و قداست و زيبايي؛ تر و تازه و پرنشاط و اميدوار سازد؛ امّا اغلب آنقدر به خود مشغوليم كه مجالي براي ديدهشدن آين همه مهر، اين همه شور و اين همه عشق به خود نميدهيم.
اين داستان را اينجا در دلنوشتههايم حك ميكنم تا هر بار با خواندنش يادم بيافتد كه:
زندگي چيزي نيست كه
لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود ...
لابد شنيدهايد يا شايد هم ديدهايد كه اخيراً به جاي واژهي مأنوس و غمبار «گورستان» يا «قبرستان» از واژه دلپذير و مشكوك «آرامستان» استفاده ميكنند ...
دیروز به اتفاق اروند از نمایشگاه نقاشی ماه منیر هوایی، یکی از دخترکان پاکنهاد و هنرمند وطن بازدید کردم و کلی صفورا و عباس محمدی عزیز را درود فرستادم که از برگزاری چنین نمایشگاهی خبرمان کرده بودند ...
شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي، امّا حالا كه در ميانهي اين پاكوبان افتادهاي؛ تا ميتواني زيبا برقص ...
و من رقص آن كودك گرفتار آمده در سيل را بر بالاي سر مهر ناب پدری سخت دوست دارم ..
حدودای یک بعدازظهر روز یکشنبه – 3 آبان 1388 – بود که این درخت اسرارآمیز را دقیقاً در جایی که نباید باشد و بروید، دیدم و به راننده - آقای ذوالفقاری - گفتم که بایستد ...
نظرتان در بارهی آن پرندهای که میرود تا من و تو در جهانی زیباتر بمانیم چیست؟ نظرتان در بارهی این جمله از جبران خلیل جبران چیست؟
«شما آنگاه خوبید که از خویشتن خویش ببخشید.»
اگر روزي روزگاري گذرتان به جادهي قديم و خاكي كازرون - شيراز افتاد، حتماً سري هم به روستاي متروكهي پير بنكي در جوار كتل دختر (20 كيلومتري خاور كازرون) بزنيد و در آنجا با چشمان خود ببينيد كه يك درخت بنه – Pistacia – چگونه ايستادن و ماندن در اوج را به بينندگانش آموزش ميدهد ...
فردا که بیاید، میشود 40 روز که دیگه نیامدهای تا به من و ما سر بزنی! باورت میشود پدر؟
40 روز است که از پیش من و فریبا و اروند و امیر و شقایق رفتهای ...
من ماندهام و شمارهای که دیگر در آنسویش کسی گوشی را برنمیدارد؛ شمارهای که سالها بود گوشیام به گرفتنش عادت کرده بود ... 44194465 ... و حالا دلم بدجوری برای گرفتن دوباره این شماره تنگ شده است ...
میبینی؟
همكار عزيز و فرزانهام، عهديه كاليراد، منظومهي روان و دلنشين پيش رو را
، ديروز بعد از بارش دلچسب و فرحبخش باران در تهران سروده ...
و به حرمت همهي آنهايي كه از موهبت داشتن پدر محروم شدهاند، تقديمم كرده است ... همراهي و غمخوارياش
را ميستايم و براي پدر بزرگوارش كه اينك سه سال است از او براي هميشه دور
شده است، آرزوي درك روزگاري آرامتر و سبكبالتر دارم ...
آب را گل نكنيم ؛ پدرم در خاك است ...
وقتي ديروز باران باريد
"آن مرد در باران آمد" را به ياد آوردم
"آن مرد با نان آمد"
يادم آمد که ديگر پدرم در باران
با ناني در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
ديروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگياش
با زمين و تنهائيش
با خورشيد و نبودنش
به ياد پدر سخت گريستم
پدرم وقتي رفت سقف اين خانه ترک بر ميداشت
پدرم وقتي رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگي چرخش يک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبريدش از ياد
پدرم وقتي رفت آسمان غمزده بود
و زمين منتظر .....
زندگي چرخش ايام و گذار من و توست
و کسي گفت به من:
آب را گل نکنيد
پدرم در خاک است
زندگي ميگذرد
کاش يک فاتحه مهمان شقايق باشيم
و زمين کوچک نيست
دل ما تنگ و نفس سنگين است
کاش ميشد آموخت که سفر نزديک است
خاطر خاطرهها را نبريدش از ياد
زندگي ميگذرد
کاش يک فاتحه مهمان شقايق باشيم
بياد همهي پدراي دنيا
نام آدام اسمیت را بسیاری از ما شنیدهایم، این فیلسوف اسکاتلندی قرن 18 را به حق، پیشرو در پندارینهی «اقتصاد سیاسی» جهان میدانند و از او با عنوان معمار نظام سرمایهداری در غرب یاد میکنند. با این وجود، برای نگارنده و در حال و روزی که اینک تجربه میکند؛ آدام اسمیت از منظر دیگری هم میتواند قابل احترام باشد؛ بخصوص وقتی که از قول او میخوانم ...
مطابق معمول هر روز شمارهاش را گرفتم ... اما گوشی را برنمیداشت ... روز قبل همه فرزندان و نوهها مهمانش بودیم؛ گفتیم و خندیدیم؛ باورم نمیشد ... رفتم به منزلش ... همسایهها میگفتند که صبح او را دیدهاند که درختان باغچه جلوی منزل را آب میداده است ... امّا وقتی وارد منزل شدم، دیدم که چشمانش را بسته است ... طرح لبخندی بر روی صورت دارد و انگار که مدتهاست در خواب است ...
به همین سادگی ...
پدرم رفت ... که رفت ...
کوهدرهی «درکه» را اگر نگویم که همهی ایرانیان، بی شک همهی تهرانیان و یا دستکم تمامی کوهنوردان میشناسند و بخشی از شیرینترین یا پرشورترین، سرخترین یا رنگینترین خاطراتشان را در این مسیر جادویی و طربانگیز و از لابلای زمزمهی کوهساران پلنگچال - جایی که هوش درختان را هنوز میشود شنید – گذراندهاند. افزون بر آن تقریباً اغلب نویسندگان و هنرمندان و سیاستمداران وطنی؛ از علیاکبر ولایتی تا مصطفی میرسلیم و هوشنگ مرادی کرمانی و علیرضا خمسه و حسین زمان و ... را میشود در این مسیر شناسایی کرد؛ مسیری که از هفت حوض تا دو راهی کارا، همه جور آدمی را میبینی؛ از کارا تا آذغالچال، قدیمیترها را میبینی؛ از آنجا تا پلنگچال، حرفهایها رو میبینی و از پلنگچال به بالا، تک و توک آدمهای ماجراجویی را میبینی که به دنبال یه جای پرت یا یه نشونه از یه جای بکر یا ایستادن بر بام تهران یا ... میگردند ...
چند هفتهای است که به جای آن پرچمهای سبز روحنواز در مسیر ورود به بلوار پژوهش - محل کار نگارنده در مؤسسه تحقیقات جنگل ها و مراتع کشور - پرچمهای زرد جایگزین شده است. دوستانم خبر میدهند که این سبززدایی، فقط به خروجیهای آزادراه تهران کرج محدود نشده و گویا اپیدمیای ناگفته و خاموش است ...
نمیدانم آیا شما نیز خبر حیرتآوری که در نحسترین روز مرداد، بر روی درگاه واحد مرکزی خبر قرار گرفت را خواندهاید یا نه؟ آن خبر روایتی است باورنکردنی از قتل میلیونی یکی از مفیدترین حشراتی که جهان تاکنون به خود دیده است؛ آن هم به بهانهی خصومتی شخصی و کدورتی نابخردانه که در بوجود آمدنش بیشک آن سه میلیون زنبور عسل مقتول تویسرکانی هیچ گناهی نداشتهاند (نمیدانم چرا این نام تویسرکان آنقدر آشنا میزند؟!) ...
صبح دیروز – 5 مرداد 1388 - در برنامه صبحگاهی روز از نو – که همه روزه به صورت زنده از شبکه دوم سیما پخش میشود – دکتر رضا جلالی، یکی از مهمانان بود. وی استاد علوم سياسي ـ اقتصاد ـ حقوق و روابط بينالملل دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه آزاد اسلامی است. افزون بر آن، وی سابقهی ریاست بر بسیج دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی را هم در کارنامهی خود دارد؛ فردی که از 13 سالگي تا پايان جنگ در جبههها حضور داشت و در طول هفتاد ماه مبارزه با دشمن بعثی، 9 بار مجروحيت را (اعم از شیمیایی و غیر آن) تحمل کرد و سرانجام یک چشم خویش را نیز در این راه از دست داد. با این وجود و به رغم 70 درصد جانبازی، همچنان امیدوارانه به زندگی نگریست تا به مرتبهی علمی کنونی رسید، آن هم بدون استفاده از هیچ سهمیهای در دوران تحصیل ...
درست خواندهاید. این سخن مهدی کلهر، چهرهی فرهنگی و نامآشنای تیم دولت مهرورزی در کابینهی نهم است. وی روز دوشنبهی گذشته – 29 تیر 1388 – در مقام مشاور رسانهای رییسجمهور با بیژن نوباوه و دکتر حسامالدین آشنا در رادیو گفتگو سخن میگفت. نگارنده هم به طور اتفاقی این بخت را داشت که در ترافیک تهران گیر بیافتد و بتواند قبل از رسیدن به منزل در کرج، این گفتگوی عجیب را – که در برخی لحظات بوی تهدید میداد – تا انتها دنبال کند ...
چهرهی معصوم و نمکی این دخترک پاکستانی مرا رها نمیکند ... در جایی - از قول رابرت آلن - خواندم: «دنیا پر از آموزگارانی است که دانستههای آنها به شما کمک خواهند کرد. همهی کاری که باید انجام دهید این است که در جستجوی آن ها باشید.»
ناصر انصاري هم سرانجام پس از 32 سال خدمت در حوزهي پژوهشي منابع طبيعي كشور، بازنشست شد و از پيش ما رفت ... ناصر يكي از صميميترين همكاران ما بود كه نه فقط در حوزهي علمي، كه به عنوان يك دوست و مشاور امين همواره مورد احترام بود و طرف مشورت قرار مي گرفت ...
واقعاً از کجا میداند این ناصر خان کرمی که حالا وقت خوابیدن نیست؟! شاید آن برادر! غذایش را خورده و اتفاقاً حالا نیاز به استراحت و خواب دارد. اصلاً شاید این برادر دیگه پیر شده باشد ...
یادبرگ پیش رو را خبرنگار سبزاندیش ایسنا در دیار پرمهر و فرزانهپرور خراسان برایم ارسال کرده است ... از خواندنش برق امید در چشمانم درخشید و ایمان آوردم به آیندهی سبز وطن.
این جوانان، ناهمتاترین ثروت این آب و خاک مقدس هستند و افتخارم این است که برای چنین جوانانی میکوشم و قلم میزنم ...
و راستی در برابر این دریای سپهرگونه چه میتوان کرد؟ جز آن که دل را به او سپرد و وا داد ...
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
سه شنبهی هفتهی گذشته، وقتی خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه – نمیدانم چرا این روزها کوفتگی کار البته بیشتر از خستگی آن شده است! – اروند به استقبالم آمد و گفت: پدر! توی جاکفشی را نگاه کن! من هم نگاهی انداختم و با کمال تعجب این نقاشی را در آنجا دیدم ...
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست، نترسید که در قافلهمان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
زهرا رهنورد
همیشه در این اندیشه بوده و هستم که چرا ایران من و ما هرگز نتوانسته همپای سرمایههای انسانی و اندوختههای ناهمتای طبیعیاش از سهمی درخور و اعتباری سزاوارانه در جهان برخوردار شده و مردمانش در رفاهی متناسب با این توانمندیهای سختافزاری و نرمافزاریاش روزگار بگذرانند؟
به راستی چرا باید نرخ فرسایش آبی و بادی در این کشور بیش از ۶ برابر میانگین جهانی باشد؟ چرا باید ذخیرهی ۱۰۰۰ سال خود را در عرض کمتر از ۱۰ سال از سفرههای آب زیرزمینی بمکیم و به هدر دهیم؟ چرا باید نیمی از آبادبومهای ما متروکه شوند و چرا باید در بیش از ۸۰ روز سال، هموطنان عزیزمان در اهواز و آبادان نتوانند به درستی نفس بکشند؟
این چند روزه من هم مثل بسیاری از هموطنان عزیزم، غرق در حیرت و اندوه و شوک و غم بوده و هستم. باورم نمیشود که یک دولت به خود حق دهد که منافع ملّی یک ملت و مملکت را به نفع خود چنین مصادره کرده و از این شور و حمایت کمنظیر مردمش به نفع پایداری و اقتدار و عزت نام ایران بهرهبرداری نکند.
دلم از این همه نابخردی به درد آمده و به شدت برای آیندهی وطن و فرزندان پاکنهادش نگران هستم. حکومتی که حتا اجازهی نفس کشیدن و داشتن یک روزنامه را به خودیترین و وفادارترین یاران خود ندهد؛ و به نخستوزیر زمان جنگش اجازه برگزاری یک سخنرانی و اعتراض مسالمتآمیز را ندهد، به که یا چه میخواهد رحم کند؟!
آیا این است مفهوم آزادترین ملت جهان آقای احمدی نژاد؟! آیا هر که با شما و منش حکومتی تان مخالف باشد خس و خاشاک است؟!
میخواستم از مناسبتهای این روزها بنویسم … میخواستم از ۱۷ ژوئن – روز جهانی مقابله با بیابانزایی و کاهش اثرات خشکسالی بنویسم – روزی که علیالقاعده برای صاحب تارنمای مهار بیابانزایی باید مهمترین روز سال باشد؛ حتا پیشتر ۵ برنامه رادیویی برای این مناسبت با همکاری رادیو فرهنگ آماده پخش کرده بودم. اما مگر میشود صحنههای عجیب و شرمآور ضرب و شتم جوانان وطن را در خیابانهای پایتخت و بسیاری از شهرهای دیگر کشور دید و خون گریه نکرد و همچنان بیتفاوت ماند؟
ما میتوانستیم از فرصت استثنایی ۲۲ خرداد بهره گرفته و به همهی دنیا نشان دهیم که جمهوری اسلامی ایران در شمار یکی از مردمیترین حکومتهای جهان قرار دارد؛ اما افسوس که قدر این موهبت و فرصت طلایی را ندانسته و چه آسان بزرگترین فرصتسوزی قرن را برای وطن رقم زدیم. هرچند همچنان امیدوارم تا عقلای قوم به پاخیزند و دوباره چالش بوجود آمده را به فرصت بدل سازند.
به قول کوروش بزرگ: برای مقابله با اژدهای تاریکی باید از شمشیر روشنایی استفاده کرد.
مؤخره:
سه روز است میخواهم این یادداشت کوتاه را در خانهی مجازیام منتشر سازم، اما سرعت اینترنت آنقدر کم شده که نتوانستهام … شگفتا! چرا باید حضور یا عدم حضور پیامک و اینترنت پایههای نظامی را بلرزاند که بیش از ۸۵ درصد مردمش در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به پای صندوقهای رأی رفتند؟
چه راحت فرصت سوزی میکنیم …
همهي ما روزي چشم باز كرده و خود را در دنياي آدمزمينيها ديدهايم؛ اون هم اغلب ناغافلكي!
و همهي ما روزي هم چشم بر اين دنيا خواهيم بست كه اتفاقاً آن هم اغلب ناغافلكي است!
در بين اين آمدن و رفتن، اما ميتواند اتفاقي رخ دهد كه احساسي ناب از رضايتمندي و سرخوشي را تجربه كني و تا آخرين لحظهي حضورت در واژهي اكنون شناور باشي و سرمستانه از آبتني كردن منتهاي لذت را ببري ...
ميداني آن اتفاق چيست؟
اين كه هر يك از ما بكوشيم تا دنيا را در وضعيتي بهتر نسبت به زماني كه در آن وارد شديم، ترك كنيم.
به همين راحتي!
برای همین است که وقتي اين دو تصوير را در كلبهي مجازي ابوحنانهي عزيز ديدم، دلم به شوق آمد، چشمانم خيس شد، تنم لرزيد و سراپاي وجودم را غروري ناب فراگرفت؛ غرور از داشتن چنين هموطنان عاشقي، كه حاضرند خود را به زحمت اندازند تا همنوعان خويش و نيز ديگر زيستمندان دريايي و كنارآبزي در وضعيتي بهتر زندگي كنند.
و مگر عشق جز اين است؟
عشق يعني:
گرم يادآوري يا نه
من از يادت نميكاهم
و آن سه هموطن بوشهري عميقاً نشان دادند كه عاشق طبيعت و زيستمندان آن هستند. آنها نشان دادند که ترجیح میدهند به جای آن که فقط نام خود را در آغوش گرفته و بغل گیرند، نام آنهایی را به آغوش کشند که نمیشناسند و شاید هرگز هم نبینند ... و این یعنی: عشق واقعی به انسانیت.
آري ...
آن چند جوان بيادعاي بوشهري به من و تو درس بزرگي دادند؛ اين كه ميشود همواره با كمترين امكانات هم كاري كرد كارستان و دنيايي ساخت شبيه هيچستان ... همان هيچستاني كه ميشود سراغ سهراب را آنجا گرفت.
هیچستانی که
تا نسیم اتشی در بن برگی بوزد
زنگ باران به صدا در میآید
بیاییم از امروز پیمان بندیم که در به صدا درآوردن زنگ باران امساک نخواهیم کرد
بیاییم قول دهیم در گفتن جملهی دوستت دارم، مصلحتسنجی نخواهیم کرد
و بیاییم عهد ببندیم که نکتههای شیرین زندگی را که درمییابیم با دیگران به اشتراک خواهیم نهاد.
روايت مصور و دلنشين ابوحنانهي عزيز را از اين ماجراي دلپذير اينجا بخوانيد و دعا كنيد و دعا كنيم كه بر شمار اين گونه هموطنان در دور و برمان افزوده شود.
باور كنيد:
دنيا در حال فرياد است كه به شما بگويد: بله!
چرا صداي مهربانيهايش را گاه نميشنويم يا جدي نميگيريم؟
«ما بايد به کودکانِ جهان ، به آنها که آينده را در تملّک خويش دارند ، اطمينان دهيم: از طريق اقدامات خود دنيايي پيراسته از ذلّت و تحقيرِ حاصل از فقر ، تخريب محيط زيست و الگوهای توسعهي ناپايدار برایشان به ارث می گذاريم.»
بند سوّم از بيانيهي نهايي اجلاس زمين در ژوهانسبورگ (2002)
در حاشيه مطلب اروند غم را نميداند
به مناسبت اول جون - روز جهاني کودک (1) - مطلب زير را به همهي کودکان محروم جهان با اميد به برخورداري همهي آنان از امکانات مناسب و يکسان رفاهي، آموزشي، تفريحي و درماني تقديم ميدارم.
در سراسر دنيا سازمانهايي با هدف مطالعهي خشونت، به جمعآوري اطلاعات در مورد فقر شايع و خشونت عليه کودکان پرداختهاند. نکته اينجاست که بعضي از کودکان ممکن است دربارهي رنجي كه ميكشند - به واسطهي فقر و خشونتي که با آن روبه رو هستند – هرگز نتوانند صحبت کنند و بسياري از آنان حتي از حقوق خود نيز بي اطلاع باشند. درتمام کشورهاي جهان و در هر فرهنگ و هر نژاد، در هر خانواده تحصيل کرده يا بي سواد، ثروتمند يا فقير، ممکن است مظاهر رنج، فقر و خشونت عليه کودکان ديده شود.
مثلاً تحصيل کودک محدود مي شود، يا داراي کيفيت نيست (ماده 28 و 29)؛ کودک مورد سوء استفاده قرار ميگيرد (ماده 19)؛ کودک درگير کار خطرناک مي شود (ماده 32)؛ کودک فرصتي براي استراحت، تفريح و سرگرمي ندارد (ماده 31)؛ ممکن است سلامت کودک به خطر بيافتد (ماده 24).
جناب مهندس درويش:
من هم مانند شما خدا را شاکرم که اروند ديکتهي درست کلمهي غم را نميداند؛ اما مطمئناً ميتواند مفهوم آن را به ويژه در ارتباط با همنوعان هم سن و سال خود به خوبي درک کند و با غم کودکان جهان خود آشنا شود. کودکان معنا و مفهوم غم را به درستي درک ميکنند. همان گونه که معنا و مفهوم عدالت را و هر مفهوم انتزاعي ديگر را. مهم نيست که ديکتهي درست کلمه غم را ندانند. اروند باهوش شما نيز حتماً با غم کودکان وطن و جهان خود آشناست. آيا تاکنون عکسهاي هنرمندانهاي را که از کودکان محروم وطنتان تهيه کرده و در وبلاگ وزين و ارزشمند مهار بيابانزايي نمايش دادهايد يا نوشتههايي را که در ارتباط با متنهايي با سر تيتر «نامش زينب است!» و «هر چي آرزوي خوبه مال تو» را که درسفرنامههاي مورخ 29 بهمن ماه 1384 و اوّل فروردين1386 در وبلاگتان تحرير و ثبت شده، به اروند نشان داده يا برايش خواندهايد؟ ما در جهانمان چند زينب و چند ليلا و چند ریحانه داريم؟ آنها فقط در حاشيهي روستاي قرقري، در كنار ساحل خشكيدهي هامون پوزك، در منتهااليه شرقي مرز ايران يا در پاي قلعه كره، استان كهكيلويه و بويراحمد و چهارمحال و بختياري نيستند. تماشاي تصاوير همهي آنها و خواندن مطالب برگزيده ذيل تصاويرشان هر انساني را با غم آشنا و روبرو ميکند. بگذاريد اروند با غم کودکان جهان خود آشنا شود تا بتواند براي رفع و يا کاهش بار اندوه آنان در هر کجاي جهان که هستند، بيانديشد. شايد روزي بتواند در زدودن تيرهگيهاي قلبهاي پر اندوهشان نقشي بيافريند. اميد به اين که کودکان امروز بتوانند زمينههاي مولد غم و اندوه را از دل کودکان فرداي جهان بزدايند.
در ضمن چه خوب است اگر آرشيو پيوندهاي روزانهي وبلاگتان قابليت بازيابي بهتر و آسانتري داشته باشد تا ديگر بار به دنبال جستجوي نابترين تصاوير و نوشتههايتان مانند مطلب "آن فرشته ساده است و خط خطي است" ساعتها وقت صرف نشود. اميد که اين گلچين نيز در آرشيو ديگري به نام محبوبترين تصاوير و " به بهشت نميروم، اگر مادرم آنجا نباشد" در مجموعه مطالب عزيزترين نوشتهها گنجانده شود.
منابع:
1- برگی از تاريخ جهان،" انستيتوي بينالمللي تاريخ اجتماعي -آمستردامhttp://www.Shahrzadnews.com/ ( 11/3/88)
2- فاونتين، سوزان،" مصونيت در برابر خشونت حق ماست – فعاليتهايي براي يادگيري و اقدام ويژه کودکان و نوجوانان"، «اتحاديه بين المللي نجات كودكان» (ISCA)، يونيسف و «سازمان جهانی جنبش پيشاهنگی»
پاورقی:
(1) -«کنفرانس جهاني رفاه کودکان" که در سال 1925 در ژنو، برگزار شد منشأ بنيانگذاري روز جهاني کودک، بود. پس از کنفرانس، دولتهاي جهان يک روز را به روز کودک اختصاص دادند تا مسايل کودکان را در مرکز توجه قرار دهند. بسياري از کشورها، از جمله شوروي روز اول ژوئن را انتخاب کردند.»
يه موقعهايي كه روي آخرين يال زرين تپهي ماسهاي مصر قدم برميدارم؛ يه وقتهايي كه در كنار شورترين رود عالم در جوار گندم بريان شهداد نفس ميكشم و يه زمانهايي كه از بالاي تپههاي سرخرنگ ميوسن جنوب دامغان به انتهاي ناپيداي دشت كويري مينگرم كه آن سويش، جندق با همهي نجابت و صلابتش ايستاده است ... بله درست در همون برهوت خاموش و اهورايي كوير بر خود ميلرزم ... بر خود ميلرزم كه آيا توانستم رسالتم را در برابر آن بيابانزادهي بيابانگرد ادا كنم؟ آيا توانستم خطي مثبت از حضورم در اين دنياي فاني، باقي نهم و آيا توانستم ذرهاي از آلام سرزمين مقدس مادريام را كم كنم؟
گوش كنيد!
ساربانگ صحرا مينوازد ... در اين صحرا، نه ترنم شاد جويباري روان است، نه سبزينهي زوهمندي و نه بازي مستانهي رودي ... درعوض؛ تنديسهاي ماسهاي، همان بردنگهاي زرگون، سپيد و خاكستري مدام جابه جا شده تا تازيانهي ناپيداي باد را برملا سازند ...
و بايد اينجا در پيشگاه خوانندگان عزيزي كه دوستشان دارم، اعتراف كنم: محمّد درويش از دريافت اين تازيانهها نفس ميگيرد و به اوج بال ميگشايد ...
يادداشت زير را همكار عزيزم عهديه كاليراد آفريده است و آن را تقديم كرده به خوانندگان عزیز این کلبهی مجازی ... خوشحالم كه چنين همكاراني دارم.
به نام خدايي که همين نزديکي است
بيابانزادهاي بيابان گرد
کويرنشيني کپرنشين
او که هميشه آسمانش چراغاني است از نوع بي مصرف، حتي نه کم مصرف
کهکشان را زماني يافت که مادرش در راه شيري لالايي کوير را برايش زمزمه کرد
او، فرزند شن زار است و عاشق شترهايش
مي خواهد بداند مديريت سرزمينهاي بياباني از نوع علمي او را به کجا خواهد رساند
او نمي خواهد شب چراغهايش را گم کند
فقط مي خواهد فرهنگ کوير را محترم شمارند
مي خواهد ستارگاني در آسمان پر ستارهاش باشند
مي خواهد ثقل دايرهاي باشد که گردش ميکنند
ميخواهد زادگاهش را پاس بدارند
ميخواهد مديريت سرزمينش پايداري بومش باشد
مي خواهد منابع سرزمينش را پاسدار باشند
مي خواهد همچنان بيابانگرد باشد، آن هم از نوع روستايي
او در آينه تو را ميبيند
تجلي آرمانهايش در حريم دانش
او را، بومش را، ديارش را و فرهنگ و هويتش را محترم شمار
و به مديريت سرزمينش مفتخر باش
اگر و تنها اگر
"بيابان را ميشناسي"
ساعت 21:45 امشب - نهمین روز از خرداد 1388 – ایرانیان فراوانی در اقصی نقاط جهان شاهد پخش فیلم مستندی بودند که کارگردان نامی سینمای وطن، مجید مجیدی ساخته بود؛ فیلمی با نام «میرحسین موسوی» که اشک بسیاری از بینندگان رسانهی ملّی را درآورد؛ امّا آن اشک، اشک غم و درد و خجالت و شرمندگی نبود ... اشک امید و عشق و غرور ملّی بود.
مجید مجیدی فیلمی ساده ساخته بود، درست مثل شخصیت ساده، صمیمی و دوستداشتنی میرحسین که به دل مینشست. فیلمی بدون ادا و اطوارهای رایج هنر هفتم که مانند شعرهای سهراب میشد در رگ بسیاری از نماهای سبزرنگش خیمه زد و ساعتها اندیشید.
میرحسین در این فیلم به من و تو گفت که دلش از این همه تظاهر به خرافهگرایی گرفته است؛ او به زبان بیزبانی گفت: مملکت را نمیتوان با هالهی نور و چاه جمکران و وزیر سربه زیر اداره کرد. مملکت به وزیر سرافراز نیاز دارد؛ سرافراز در برابر این ملّت بزرگ و قدرشناس.
میر حسین گفت: هر چه میتوانید نام بلند ایران را بر زبان آورید و از این ریشهگاه ملّی سخن بگویید که همه چیز ما از اوست ... فریاد ایران ایران طرفداران سبزپوش موسوی در این فیلم مستند، بیشک در حافظهی تاریخ خواهد ماند تا ایرانستیزان بدانند که نمیتوان و نباید وطن را از گرانیگاه وحدت این فرهنگ کهن و بوم و بر مقدس حذف کرد.

و میرحسین حتا مهمتر از این را گفت:
او گفت: شاید تعداد خائنین به این کشور و ملّت از تعداد انگشتان دست هم کمتر باشد. و این حرف بسیار بزرگ و مهمی است.
دنیای میرحسین موسوی و نگاه او به ایرانی چنان وسعت و ژرفایی دارد که همه میتوانند برای آبادیاش دست در دست هم دهند؛ فارغ از این که بپرسیم شهروند درجهی یک است یا دو؛ سنی است یا شیعه، کرد است یا لر یا ترکمن یا بلوچ یا عرب یا ترک؛ زرتشتی است یا آشوری یا ارمنی یا ...
قطار میرحسین آنقدر ظرفیت دارد که تمام ایرانیان به جز چند نفر که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمیرسد، میتوانند سوارش شوند؛ همان قطاری که ما به ویژه در طول این 4 سال تا توانستیم، مسافرانش را به بیرون پرتاب کردیم.
میرحسین به من و تو میگوید: بس است دشمن دشمن کردن. بیایید نشان دهیم که نام ایران و ایرانی میتواند با سرافرازی و محبت و شوق در همه جای گیتی بلندآوازه گردد.
آن مرد سبزپوش یادمان انداخت که استقلال یک کشور با بد و بیراه گفتن به کشورهای دیگر به اثبات نمیرسد. کشوری میتواند خود را مستقل و زنده و بانشاط بداند که به مردمش کرامت داده و بکوشد تا منزلت انسانی را در جهان غلظت بخشد.
در این فیلم صحنهای وجود دارد که پدری را سوار بر موتور نشان میدهد که به همراه فرزند کوچکش به دنبال خودرو موسوی در حرکت است. موسوی نگران آن کودک است و دستور توقف خودرو را میدهد. سرمایههای ما کودکان ما هستند، با کودکانمان چه کردهایم؟ موسوی میگوید: وقتی آموزگاری که قرار است به کودکان امروز و مدیران فردا، امید را تزریق کند، خود ناامید است، دیگر چه چشمانداز سپیدی می توان از آینده ترسیم کرد؟
و من – محمّد درویش – افتخار میکنم که از آخرین روزهای اسفند سال 1387 به همراه چند تن از شریفترین خدمتگزاران عرصهی منابع طبیعی و محیط زیست کشور، از جمله دکتر تقی شامخی، دکتر علیاکبر محرابی، دکتر بحرینی، دکتر پیراسته، دکتر محمّد مهدوی و دکتر محمّدرضا مقدم کوشیدیم تا برنامهی محیط زیستی دولت میرحسین موسوی را بنویسیم؛ برنامهای که میگوید: برخورداری از هوای پاک، آب سالم، خاک حاصلخیز و کارمایههای نو نیز حق مردم ایران است؛ برنامهای که برای تمامی زیستمندانی که مهمان خاک مقدس ایران هستند، حرمت قایل بوده و پاسداری از این میراث طبیعی یگانه و ناهمتا را آرمان خود میداند و در شمار اولویتهای نخستین دولت سبزش معرفی کرده است.
این مرد شریف را که میبینم
صداقتش را که لمس میکنم
ارادهاش را که حس میکنم
عشقش را به وطن که درک میکنم
و رنگ سبزی را که برای خود برگزیده است ...
امیدم به آینده دوچندان میشود؛ شورم بال و پر میگیرد و اشکم سرازیر میشود ...
دلم میخواهد ایران و ایرانی آباد و بانشاط و دوست خود و همهی ملتهای جهان باشند. دلم میخواهد پاسپورت ایرانی دوباره اعتبار درخور خود را بازیابد؛ دلم می خواهد شاخص زمین شاد در ایران زبانزد ممالک دنیا شود.
و امشب ایمان آوردم که با میرحسین موسوی میشود سرزمین مقدس کوروش بزرگ را دوباره به شادترین سرزمین جهان بدل ساخت.
انشاالله
فیلم میرحسین موسوی را اینجا ببینید.
قابی که ابوطالب برای ثبت رخدادهای پیرامونش برمیگزیند، برایم در اغلب موارد جالب و امیدبخش بوده است. ابوطالب ندری را میگویم که پیشتر هم از او نوشتهام ...
آیا با محمد درویش موافق هستید که این تصاویر عجیب بوی زندگی میدهد و آدم را گرهگیر چشم نجیب ابوطالب عزیز میسازد؟
در شامگاه سي امين روز از دوّمين ماه بهار، مژگان جمشيدي و ياسر انصاري عزيز شادمانهاي را تجربه كردند كه بي شك بازخوردها و پرتوهاي فروزانش دامن طبيعت وطن را هم خواهد گرفت. چرا كه ايمان دارم اين شايد سبزترين پيوندي باشد كه ميتوانست خبرش در محيط زيست ايران منتشر شود ...
یکی از لذتهای زندگی من – اعتراف میکنم که البته لذتهای زندگی من ته ندارد – گوش سپردن به صدا و تماشای اداهای اروند است، وقتی که اشعار حافظ را میخواند، آن هم با همان شور و حال!
اروند معلمی دارد به نام خانم عباسی – که خداوند همواره پشت و پناهش باشد – ایشان معلم کلاس آفرینشهای خلاق هستند و به کودکان دوم دبستان شیوه روخوانی را با استفاده از اشعار شاعران قدیم میآموزند. کار ارزشمند و ابتکار تأملبرانگیزی که سبب شده توانایی روخوانی بچهها به سرعت بهبود یابد.
امّا برای من، نکتهای نازکتر و دلپذیرتر هم وجود دارد ... و آن نکته شنیدن برخی از اشعار حضرت حافظ است از زبان کسی که حدی برای دوستداشتهشدنش نمیشناسم.
فقط میتوانم دعا کنم که در موقعیت من باشید تا دقیقاً دریابید که یک پدر میتواند چه حس نابی را تجربه کند، وقتی که فرزندش برایش میخواند:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ؛ وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ؛ آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه ؛ کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان ؛ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو ؛ لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من ؛ آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب ؛ یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی ؛ مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست ؛ سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست ؛ دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
دیشب این نقاشی را در کیف مدرسه اروند پیدا کردم؛ دقیقاً نمیدانم چه روزی آن را آفریده است. امّا برایم عزیز است؛ به خصوص که دارد به سوی کتابخانهی شاعران قدیم میرود ... در حالی که مشغول سرودن اشعار حافظ و زمزمه آن است ...
و البته یک چیز ناب دیگر هم در این نقاشی مرا به اوج میبرد ... آن خورشید خانوم را دقت کنید در آن گوشهی بالادست سمت چپ! چرا فقط او را رنگی کشیده است؟ چرا قرمز؟ و چرا آنقدر طنازانه؟!
در پشت این نقاشی هم، بخشی از همان شعر بالا را نوشته است (با یک غلط) ... میبینید غلطش را ... االبته اگر من معلمش بودم، همچنان به او 20 میدادم ...
و چه خوب است اروند من بلد نیست بنویسد غم!
از خدای بزرگ میخواهم که به همهی کودکان پاکنهاد سرزمین مقدس مادریمان بیاموزد که غم را نیاموزند ...
مؤخره:
بعضی وقتها فکر میکنم ... دلیلی بیشتر از این هم وجود دارد که باور کنم:
او همین نزدیکیهاست ...
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد ...
فریدون مشیری
شما بگویید: وقتی بعد از یک روز پرازدحام و خستهکننده به منزل برمیگردی و چشمت به این تکه کاغذ نارنجی رنگ میافتد، چه حالی را باید تجربه کنی؟
تکه کاغذی که با خطوط کج و معوج یک کودک دوم دبستانی بر روی آن و خطاب به تو نوشته شده است: «پدر من با دوستم رفتم بیرون. نگران نباشد!»
و تازه تو میتوانی برای نخستین بار امضای فرزندت را هم ببینی ...
وای که چقدر زود بچهها بزرگ میشوند و اروند من چقدر زود دارد مرد میشود ...
کاش قدر لحظه لحظههای بزرگ شدن آدم کوچیکهای دور و برمان را بیشتر بدانیم تا بتوانیم بیشتر کودکی کنیم؛ حتا زمانی که آدم بزرگ شدهایم! کاری که - به قول روانشاد فریدون مشیری عزیز - شراب هم نمی کند و نمی برد ...
سهراب را بسیار دوست دارم، با او زندگی کردهام، رفتهام و بر مزارش ساعتها گریستهام، آنجایی را که در بالادست آبشار نیاسر نشسته و در رگ یک حرف خیمه زده است را میشناسم و بوییدهام ... اما با این وجود، خوشحالم که امروز سپهری بزرگ در میان ما نیست!
در میان ما نیست تا ببیند آن هیچستانی را که در آرزویش بود؛ تا چه اندازه امروز دستنایافتنیتر به نظر میرسد؛
در میان ما نیست تا ببیند مرجانهایی که هشدارش را داده بود، اینک نیست میشوند بی مهابای خلایی در اندیشهی دریاها؛
در میان ما نیست تا ببیند آبها بسیار بیشتر از آن روزها گلآلود میشوند و گاوها کمتر از آن روزها شیرافشان ...
در میان ما نیست تا ببیند که مردمانش چگونه سبزه که هیچ درخت کهنسالی را ریشهکن میکنند، بدون آن که دلشان بلرزد ... و حالا همه به شعر او میخندند:
میدانم
سبزهای را بکنم، خواهم مرد ...
و در میان ما نیست تا ببیند کسی همت نکرد برای آب دادن به حوضهایی که بی آب است! چرا که انگار دیگر کسی در تپش باغ خدا را نمیبیند ...
برای همین است که دوست دارم سهراب را و دوست دارم که نباشد و نبیند او امروز را ...
امروزی که از زبان دانشمندان تهیه کنندهی برنامهی جهانی غذا میخوانیم: بشر دوپا چنان بلایی بر سر اقیانوسها آورده است که حتا قبل از رسیدن به سال 2050 باید سراغ ماهیها را در فرهنگنامهها و فیلمهای مستند گرفت! چرا که حوض آخرین ماهی نیز در آن سال سیاه بیآب خواهد ماند.
خوانندهی عزیز دلنوشتههای درویش!
یادتان هست در 28 بهمن 1385 برایتان در همین خانهی مجازی چه نوشتم؟ یادتان هست از غرور احمقانهی لامارک برایتان گفتم که در قرن 18 میلادی گفته بود: «آبزيان دريا در مقابل انقراض نسل خود توسط انسان به طور طبيعی حفاظت میشوند. سرعت تکثير و زاد و ولدِ آنها بسيار زياد است، به سادگی در دام نمیافتند و به علاوه توانايي بالايي برای فرار از چنگ صيادان دارند. بدين جهت، احتمال آن که نوع بشر نسل آنها را به انقراض بکشاند، به هيچ عنوان مطرح نيست.»
چقدر دوست داشتم لامارک – اما بر خلاف سهراب – امروز زنده بود و گزارش اخیر برنامه جهانی غذا سازمان ملل متحد را میخواند ...
لامارک نیست؛ اما درسی که میتوان از غرور احمقانهی لامارک و لامارکها گرفت، میتواند همچنان مؤثر و کارساز باشد:
درس سادهای که احمد شاملوی بزرگ آن را زنهارمان داده است:
این گل رنگ است
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع میکند
ورنه دیگر جهان سحرانگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد.
تو را به هر که میپرستید ... بیایید با هم همپیمان شده و نگذاریم تا گل رنگ زندگی چیده شود و جهان زیبایمان دیگر سحرانگیز نباشد ...
آخر در جهانی که سحرانگیز نباشد، دیگر کسی عاشق نخواهد شد ...
و وقتی که عشق نباشد ... زندگی میشود همان چیزی که بهتر است لب طاقچهی عادت از یاد من و تو برود ...
همان گونه که همهی آدمهای همهی کشورهای همهی قارههای جهان که عشق را مزه نکردند ... از یاد تاریخ رفتند ...
در همین باره:
- در خليج فارس، ماهيها حوض شان بي آب است!
- درسي كه غرور «لامارك» به جهانيان داد!
- تو روزنامه نمیخونی نهنگها خودکشی کردند …
ژاله فتورهچی یکی از زنان نیکاندیش و پاکنهاد عضو گرین بلاگ است که بیشک بیشتر از خیلی از ما نبض زمین را میشناسد و با ضربان زیستمندان بیپناهش آشناست ... این بانوی پاکنهاد، در این وانفسای ازدحام آهن و دود و سیمان و بوق در شهر غبارگرفتهمان – تهران – هنوز دلش برای جانداران بی آزار شهر میسوزد و عمیقاً باور دارد که همه مخلوقات خدا هستند و باید که حرمت نهاده شوند ...
سری به آخرین یادداشت بانو بزنید و ببینید که چگونه هستند انسانهای دریادلی که همچنان میتوانند صدای گریهی بچه گربههای شهر را بشنوند و با درد فراقشان اشک ریزند ...
از خدای مهربون میخواهم که روح بلند و نگاه آسمانی و قلب مهربان ژالهی عزیز را همچنان پرفروغ و امیدوار داشته و مانند او را در سرزمین مقدس کوروش بیشتر و بیشتر نمایاند.
آنهايي كه تاكنون آنقدر خداوند بختيارشان بوده تا از چشمه آب معدني بادآب سورت مازندران ديدن كنند، ميدانند كه چه ميگويم و از كدام چشمانداز اهورايي و بهشتگونه سخن ميگويم.
با اين وجود در اين يادداشت ميخواهم بگويم: در آن چشمانداز بيبديل ميتوان چنين منظرههايي را هم ديد كه به مراتب براي صاحب اين قلم شيرينتر و جذابناكتر از خود چشمه و مناظر استثنايي اطرافش است .
آيا با محمّد درويش موافق هستيد كه اين عكس زيباتر از آن عكس است؟ عكسي كه نشان ميدهد هنوز ايرانيان شريفي وجود دارند كه براي لذت بردن ديگر همنوعان خويش از طبيعت بكر وطن، حاضرند خود را به زحمت اندازند.
درود بر آن دو زن و مرد طبيعتدوست وطن و اميد كه اين رويه در بين ايرانيان نهادينه شود ...
تصاوير بيشتر از اين طبيعت ناهمتاي وطن به همراه اطلاعاتي كاملتر از اين جاذبهي منحصر به فرد مازندران را در اينجا ببينيد و از لذتش سيراب شويد ...
تقديم به تو كه امروز دوست داشتي دنيا را در آغوش بگيري ...
اين تصوير امروز بر روي درگاه تارنماي معتبر نشنال جيوگرافيك قرار گرفته و در شمار 5 تصوير برتر هفته جاي دارد. تصويري كه روزگار 17 ارديبهشت (7 مي) 1388 سرزمين سوختهاي را در استراليا نشان ميدهد كه كمتر از سه ماه پيش (9 فوريه 2009) اينچنين در آتش سوخت و با خود جان 173 انسان را هم گرفت و بيش از دو هزار خانه را سوزاند ... اما امروز دوباره دارد ميرويد و تو ميتواني شوق رويش دوباره و برق آن رنگ سبز دوستداشتني را باز هم بر خاكستر آن زمين نفرين شده ببيني و اوج بكشي ... اگر كه يادت باشد، زندگي همواره و در سختترين شرايط كورهراههايي از اميد دارد تا به آدمهاي مثبتانديشش ارايه دهد ...
و البته اين تصوير ميتواند همچنان حامل پيامهاي بيشتري هم باشد:
اين كه هرگز گمان مبريد كه به انتها رسيدهايد؛ حتا اگر در تيرهترين يا كسلكنندهترين دوران زندگيتان قرار گرفتهايد ...
اين كه زندگي بسيار مهربانتر از آن چيزي است كه گمان ميكنيد؛ به شرط آن كه آن مهرباني را باور كنيد ...
اين كه هميشه ميتوان از دل سياهترين و سوزانترين رخدادها، ترترين احساسات انساني را درك كرد و آفريد ...
اين كه مزهي گس و استثنايي حيات را نميتوان و نبايد با هيچ مزهي ديگري برابر دانست ...
اين كه رويش دوبارهي عشق ميتواند در هر سرزمين خاكستري و در پس هر آتش سوزاندني شكل بگيرد ...
فقط كافي است نگاهمان را عادت ندهيم به بد ديدن!
و يادمان بماند كه:
مردي كه كوه را از ميان برداشت، همان مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزهها كرده بود!
همين.
سه شنبه گذشته برای من روزی استثنایی بود که فکر نکنم هیچگاه فراموش کنم. روزی که با چشمان و نگاه ملتمسآمیز فرزندم – اروند – روبرو شدم؛ امّا دیدن آن اشکها و کلمات ملتمسآمیزش مرا به شوق آورد و به اوج آسمانها برد ...
اروند با دوستانش در ساختمانی که زندگی میکنیم، به مشاجره پرداخته بود و چون زورش به اونها نرسیده بود (اروند کلاس دوم دبستان است و میلاد کلاس پنجم دبستان و محمد هم دوم راهنمایی) با اشک و آه به سمت پدرش آمده بود تا دادخواهی کند ...
امّآ آنچه که مرا به شوق آورد و برق امید را در دلم زنده کرد، بهانهی مشاجره این سه کودک بود. اروند به خاطر چیپس و پفک یا جرزنی در بازیهای کودکانه اشکش درنیامده بود، او از این ناراحت بود که چرا محمد و میلاد دارند بدون دلیل علفهای موجود در محوطه بیرونی ساختمان را می کنند و آن موجودات بیآزار و بیدفاع را میآزارند. او به آنها در میان اشک و آه توضیح میداد که خدا رو خوش نمیآد این کار را بکنید ...
راستش این چند خط شاید برای من یکی از عزیزترین و ارزشمندترین یادداشتهایی باشد که تاکنون نوشتهام. چنین صحنههایی که از رفتار کودکان این سرزمین میبینم ... که آنقدر عاشقانه به طبیعت و سبزینه عشق میورزند و از آزارشان آزار میبینند؛ مرا به آیندهی ایران عزیزم امیدوارتر میکند؛ آیندهای که بیشک با حضور اروندها میتواند ارمغانی از پایداری و شادابی برای این کهنبوم و بر مقدس به ارمغان آورد. و دوباره ایران را به جایگاهی رهنمون سازد که استحقاقش را دارد؛ جایگاهی که روزی کوروش کبیر و یارانش برای ما ساختند و ما قدرش را ندانستیم و از دست دادیم ...
اصل ماجرا را میتوانید در وبلاگ اروند بخوانید و ببینید.
عکس نخست آزارم می دهد، نگرانم میکند و پژمردهام میسازد ... اما دوّمی روشنم میدارد، بال و پرم میکشد، امیدم میبخشد ...
«با ایزدان پیمان بسته بودم در امپراطوری پارس ستم و دروغ نباشد.»
کوروش بزرگ

حسن احمدپور عزیز در بزنگاه مهمترین رویداد فرهنگی کشور، یعنی برپایی نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران، دست به ابتکار جالبی زده و یک بازی وبلاگی جدید را عرضه داشته است. او ضمن معرفی یک کتاب به خوانندگانش، از آنها نیز خواسته است تا بهترین کتابی را که اخیراً خواندهاند به خوانندگان وبلاگستان فارسی معرفی کنند.
اینک ضمن سپاس از این دوست فرهنگ دوست که نگارنده را نیز به این بازی دعوت کرده است، از خوانندگان عزیز این سطور تقاضا دارم اگر تاکنون هنوز موفق به خرید و مطالعه شاهکار گزنفون، مورخ بزرگ یونان نشدهاند، زمان را از دست نداده و هر چه سریعتر بکوشند تا نسخهای از کتاب ارزشمند «مدیریت کوروش بزرگ» که توسط دکتر محمّدابراهیم محجوب به فارسی برگردانده شده است تهیه کنند؛ کتابی که در 194 صفحه توسط انتشارات فرا و به قیمت 4300 تومان هماکنون در اختیار فارسیزبانان قرار دارد.
کتابی که به قول پیتر دراکر، پدر دانش مدیریت نوین جهان: «نخستین و هنوز بهترین کتاب در زمینهی رهبری است.»
کتابی که در آن از زبان این ایرانی وارسته و فرزانه میخوانیم: «شما باید چشم از من برندارید تا ببینید آیا به آن چه میگویم عمل میکنم یا نه. من نیز شما را زیر نظر دارم تا هرکدام را که شایستهی بزرگداشت بودید، گرامی بدارم.»

آیا مفهومی از این رساتر، سادهتر و دیرینهتر برای مردمسالاری و دیکتاتورگریزی سراغ دارید؟! آیا شایستهسالاری میتواند چیزی جز این باشد؟ کوروش کبیر افزون بر 2500 سال پیش میگوید: «من با کوشش خود گیتی را چنان که میخواستم سامان دادم، نه با زور بازو، که به نیروی خرد.» و هم او میگوید: «بردگی شایسته انسان نیست، آزادی، سربلندی و بینیازی سه خواسته بزرگ انسان است.»
آری من و تو فرزندان چنین مرد آزادمنشی هستیم، مردی که صدها سال قبل از منشور حقوق بشر غرب، بردهداری را نفی کرد و برای خردمندان ارزشی بالاتر از جنگسالاران قایل شد.
بکوشیم تا لایق چنین پدر فرزانهای باشیم.
از خانمها دکتر معصومه ابتکار، دکتر کتایون ربیعی، صفورا زواران حسینی، الهه موسوی و آقایان استاد هرمز ممیزی، محمد افراسیابی، دکتر سیامک معطری، حمیدرضا بی تقصیر، سام خسروی فرد، آرمین منتظری و حسین نوروزی عزیز میخواهم تا آنها نیز بهترین کتابی را که خواندهاند به مخاطبین خود معرفی کنند.
در همین باره:
- چند کتاب
نميدانم تاكنون گذرتان به كتابخانه ديجيتال جهان افتاده است يا خير؟ كتابخانهاي كه ميتواند با يك كليك و به صورتي مجاني كتاب مورد نظرتان را در هفت زبان زنده دنيا (انگليسي، روسي، چيني، فرانسه، عربي، اسپانيايي و پرتقالي) در اختيارتان قرار دهد. نكته متمايز اين كتابخانه ارزشمند – كه اخيراً شروع به كار كرده - آن است كه اغلب كتابها و اسناد موجود در آن در شمار اسناد تاريخي و معتبر جهان طبقهبندي ميشوند و اينك به همت 32 مؤسسه بينالمللي متعلق به 19 كشور جهان، ميليونها برگ از اين اسناد تحت هدايت يونسكو اسكن شده و دردسترس علاقهمندان قرار گرفته است ...

دیروز روز اروند بود ... برای همهی ما روزهایی در زندگی وجود دارد که هرگز از یاد نمیبریم ... یکی از آن روزها، نخستین روز ورود به دبستان است؛ یکی دیگر شاید اولین روز ورود به سربازخانه باشد! یا ورود به دانشگاه یا نخستین نگاهی که منجر به لرزش دل میشود و یا روزی که یه نفر با انگشتهای کوچولوش دستاتو میکشه و میگه: "پدر! امروز من با وزیر ملاقات کردم و از او یک سیب طلایی جایزه گرفتم!"
بله دیروز - بیشک - روزی فراموشنشدنی برای اروند بود ... روزی که تا مدتها در خاطرش خواهد ماند و با افتخار و شوق از آن یاد میکند.
و البته از شما چه پنهان، برای من نیز حقیقتاً روزی بیادماندنی شد ... فکر نکنم برای هیچ پدر و مادری، هیچ لحظهای بتواند شورانگیزتر و آرامبخشتر از لحظهای باشد که احساس کنی، فرزندت احساس میکند که در اوج ایستاده و مرکز توجه عالم شده است!
امیدوارم برای همهی پدر و مادرهای خوب سرزمینم، چنین توفیقی حاصل شود.
اصل ماجرا را میتوانید در وبلاگ خودش پی بگیرید.
شهروندی سبزانديش، دست به ابتكار جالبي زده و در قالب یک بازی وبلاگی از شهروندان جامعهي مجازي مخاطب خويش خواسته تا هر يك به نوبهي خويش از اعترافات سبز خود سخن بگويند و به ترتيب اهميت از 5 جفاي بزرگي كه در حق طبيعت روا داشتهاند، رمزگشايي كنند! و آنگاه به 5 خدمتي كه براي محيط زيست انجام دادهاند نيز اشاره نمايند.
به باور نگارنده، چنين حركتهاي فرهنگي در فضاي وبلاگستان فارسي ميتواند به پراكنش هر چه بيشتر اندیشهی سبز كمك كرده و بارشي مجازي از گرایهها و ارزشهای محيط زيستي را بر سر ساكنان فارسيزبان و پرشمار اين دهكدهي وبلاگي پويا و با نشاط سرازير كند.
اینک، ضمن قبول دعوت صاحب گرامي تارنماي شهر سالم، از خوانندگان عزيز این سطور، به ويژه از مينو صابري، نیک آهنگ کوثر، سید محمّد مجابی، ناصر کرمی، حميدرضا عباسي، فرهاد خاكساريان و سپهر سلیمی عزیز میخواهم تا به این بازی بپیوندند و اعترافهای سبز خود را با اهالی وبلاگستان به اشتراک نهند.
و امّا 5 اعتراف سبز محمّد درویش!
حقیقتش این است که شاید اولین اعترافی که باید بکنم، آن است که تعداد خطاهای محیط زیستیام به مراتب بیشتر از «پنج» است! با این وجود، شاید مهمترینها عبارت باشند از:
1- تیرکمون مگسی! این وسیله – که البته فکر کنم سالهاست از حوزهی اسباببازیهای کودکان این سرزمین رخت بربسته باشد – یکی از سرگرمیهای دوران کودکی من و نسل من بود! برای ساختن آن هم، فقط مقداری سیم مسی نرم و 10 سانتیمتر کش نازک سفیدرنگ لازم بود. کش را به مفتول مسی بسته و با تیرهای کوچکی به شکل نعل اسب – که آن هم از جنس مس یا آلومینیوم بود – وسیلهای به شدت آزاردهنده برای دشمن میساختیم! یادم میآید یک پسر همسایه داشتیم به نام جعفر جنی که عجیب همچنان در ذهن من مانده و خاطراتش رسوب کرده است. آن روزها در فلکهی دوّم نیروی هوایی (خیابان پیروزی کنونی) روزگار میگذراندیم و با هدف قرار دادن اشیاء مختلف (مثل جعبه چوب کبریت و نظایر آن) از فواصل مختلف، تبحر خویش را در استفاده از تیرکمون مگسی به رخ حریفان میکشیدیم و لواشک و آلوچه 5 ریالی برنده میشدیم! اما یک روز جعفر جنی گفت: بچهها! هدف قرار دادن اهداف ثابت که هنر نداره، اگر راست میگویید، بیایید به اهداف متحرک شلیک کنیم! و یکی از آن اهداف متحرک پرندگانی چون کلاغ و گنجشک بودند که آن روزها بسیار فراوانتر از این روزها میشد حضورشان را در کوچه پس کوچههای تهران احساس کرد ... خلاصه باید اعتراف کنم که چند تا از مفتولهای نازک مسی تیرکمون مگسی من به چند پرنده اصابت کرد و منجر به ترسیدن و فرارکردن آن زبون بستهها شد! گناهی که بسیار کوشیدهام تا اروند را از آن منع کنم و البته هرگز برایش تا امروز اعتراف نکردهام که پدرش در کودکی، خود چنین آزارهایی به پرندگان زبون بسته میرسانده است!
2- یادمه یه روزی رفته بودیم به حوالی چشمه مرغاب در اطراف شهرستان داران اصفهان؛ یکی از مناطق بسیار زیبا و جذابی که در سالهای نخستین دههی 1350 شمسی بسیاری از خانوادههای اصفهانی از شهرهای همجوار به خصوص اصفهان و نجفآباد و تیران خود را به آنجا رسانده و روز تعطیل خود را در کنار خانواده سپری میکردند. ما نیز در یکی از این گردشهای هفتگی به اتفاق خانواده یکی دیگر از دوستانمان به چشمه مرغاب رفته بودیم و یادم هست که پدر آن خانواده داشت با چه شور و حرارتی از ویژگیهای خودرو سواریای که تازه خریده بود سخن میگفت و اشاره میکرد که چون بر خلاف پیکان (ماشین ما) دیفرانسیلش در چرخهای جلو است، هرگز در گل گیر نکرده و درجا نمیزند! خلاصه همان لحظه یک فکر شیطانی از ذهنم گذشت و تصمیم گرفتم به هر ترتیبی که هست، ماشینش را در گل فرو کنم! بنابراین، بعداز ناهار وقتی که آدمبزرگها در حال چرت بودند، شروع کردم به آوردن آب از چشمه و ریختن اطرف چرخ جلوی ماشینش! اما دیدم با این روش تا شب هم موفق به اجرای نقشهی خود نخواهم شد! این بود که تصمیم گرفتم یک انشعاب باریک از جوی آب زده و با ساخت نهری کوچک، آب را به زیر چرخ ماشین آ« بنده خدا هدایت کنم! خلاصه دردسرتان ندهم، چنان بلایی بر سر ماشینش آوردم که نهتنها نتوانست از گل درآید، بلکه با هول دادن هم بیشتر در باتلاق فرو رفت و در نهایت مجبور به بگسل کردن ماشین شدند! اما به خاطر کار من، آب بسیاری که باید به مصرف باغهای کشاورزی منطقه میرسید، هدر رفت و البته یک گوشمالی حسابی هم از طرف پدر به ارمغان بردم!
3- دوران سربازی من (1364 تا 1366) به آخرین سالهای جنگ خورده بود. یادم هست، هنگامی که در گروه 11 توپخانه پادگان امام رضا (ع) – بین مراغه و بناب – مشغول انجام دوران آموزشی خود بودیم، یکی از ابتکاراتی که برای گریز از شستشوی ظروف غذا (معروف به یغلوی) به کار میبردیم، آن بود که ابتدا یغلویها را در درون یک کیسه فریزر کرده و سپس در آن غذا میخوردیم. پس از پایان ناهار یا شام نیز، کیسه زباله چرب و آغشته به ته مانده غذا را درآورده و معدوم میساختیم و بدینترتیب دیگر زحمت شستن ظرف غذا از ما سلب میشد و میتوانستیم در اندک فرصتهایی که داریم، بیشتر بخوابیم؛ چیزی که در یگان آموزشی گروه 11 توپخانه حقیقتاً کیمیا بود! اما کار من و دیگر سربازان هم سبب افزایش بی رویه مصرف کیسهزبالههایی شد که بعدها فهمیدم یکی از دشمنان طبیعت به حساب میآیند و تا دهها و صدها سال بدون تجزیه در خاک باقی خواهند ماند.
4- اعتراف میکنم که تاکنون چندین و چند بار شاهد پرتاب زباله از درون خودروهای عبوری بودهام، امّآ هر بار برای خودم مصلحتاندیشی کرده و حاضر نشدم تا به راننده خودرو – از ترس عواقب بعدی! – تذکر دهم. در صورتی که به نظرم یکی از کاربردیترین شگردها برای مهار این رفتار شرمآور در بین ایرانیان، آن است که هر یک از ما در نقش پلیس محیط زیست به وظایف شهروندی خود عمل کند.
5- برخی مواقع و این روزها بیشتر، کمتر توانستهام به پرسشها و درخواستهای دانشجویان رشتههای محیط زیست و منابع طبیعی، آن گونه که سزاوار بوده پاسخ دهم و میدانم که در برخی موارد، این کندی من در پاسخگویی سبب کدورت و ناخشنودی یا خدای ناکرده دلسردی یک جوان طرفدار محیط زیست را فراهم آورده است.
و امّا پنج اقدام مفید نگارنده در راستای حفظ محیط زیست:
1- کوشش برای انتشار تجربیاتم در حوزه محیط زیست و منابع طبیعی که تاکنون منجر به چاپ دهها کتاب و مقاله و نیز انتشار بیش از 3 هزار صفحه مطلب در تارنمای مهاربیابانزایی شده است؛ تارنمایی که تاکنون بیش از یک میلیون بار دیده شده است.
2- تا آنجا که امکان دارد، میکوشم تا فرزندم – اروند – را با طبیعت وطن و مواهب آن آشنا کنم و به او بیاموزم که حفظ درختان و حمایت از حیوانات یک ارزش بزرگ محسوب میشود. از همین رو، تلاش کردهام تا اروند را در اغلب سفرها و مأموریتها با خود ببرم و به همین دلیل، بسیاری از مناطق کشور از جمله شهداد، شهر افسانهای لوت، مناطق حفاظت شده تنگ صیاد، دنا، نایبند، سبزکوه، کویر مرنجاب، کوه سیاه و ... را از نزدیک دیده است. شاید یکی از دلپذیرترین صحنههای زندگیم، تماشای آن لحظهای بود که اروند داشت به پسر همسایه تذکر میداد: نباید دنبال گربه بیاندازی و او را اذیت کنی ...
3- تلاش برای افزایش کیفیت زندگی محیطبانان و کمک به صدور چند حکم قضایی در حمایت از محیط زیست، همچنین جلوگیری از تصرف چند عرصهی جنگلی توسط طبیعتستیزان و روشنگری در بارهی عقوبتهای سدسازی بیرویه در کشور.
4- تشویق مستقیم و غیرمستقیم علاقهمندان به محیط زیست برای ثبت اندیشههای خویش و کمک به رونق وبلاگستان سبز فارسی.
5- تدوین برنامه 20 ساله راهبردی بیابان – افق ایران 1404 و گنجاندن تمامی ملاحظات مسلم محیط زیستی که سرانجام پس از سه سال کار و تعامل گروهی از تأیید عالیترین مقام وزارتی گذشته و در آخرین روزهای سال گذشته به تمام نهادهای پژوهشی و اجرایی کشور ابلاغ شد.
بار دیگر از بانی این ابتکار سبز قدردانی کرده و امیدوارم دوستان عزیز و سبزاندیشم به آن بپیوندند.
سه روزه رفتهای
سی روزه حالا
زمستان رفتهای
نوروزه حالا ...
خودت گفتی سر وعده میآیم
شماره کن ببین چند روزه حالا ...
خطابم با توست ... با تو که همهی موجودیت و همهی هویت و همهی هستیام را شکل دادهای ... با تو که اگر نبودی، امروز نبودم یا نمیتوانستم اینگونه با تو سخن بگویم ...
ایران من!
دوستت دارم و میدانم که نتوانستهام برای مصون ماندن تو از تخریب و ناپایداری کار چندانی انجام دهم ... آیا شرمساری من میتواند اندکی از آلام تو کم کند؟!
میدانم که رودخانههایت یکی پس از دیگری در حال خشکیدن است و آنها که هنوز خشک نشدهاند، از فرط آلودگی و تعفن دیگر نمیتوانند پذیرای هیچ جانداری باشند ...
میدانم که آیههای وقارت – درختان کهنسالت - را به جرم مقدس بودن و به بهانهی خرافه زدایی ایستاده اعدام میکنند ...
میدانم که تالابهای زیبا و روحنوازت به تلی از نمک و شن بدل گشته و میشوند ...
میدانم که شهر افسانهای لوتت را با میدان کارزار اشتباه گرفته و به خمپاره و آرپی جی هفت بستهاند ...
میدانم که روزانه شمار بیشتری از گونههای گیاهی و جانوریات در سیاههی سرخ موجودات در خطر انقراض جای میگیرند ...
میدانم که خلیج فارست دیگر نیلگون نیست و کشند قرمز، نفسش را بند آورده است ...
میدانم که مرجانهای پریپیکرت در سواحل کیش از همیشه پژمانترند ...
میدانم که رویشگاههای جنگلیات را در بلوچستان به بهانهی اشتغالزایی برای زنان معدوم میسازند ...
میدانم که درختان شناورت (مانگرو) را در نایبند مسموم ساختهاند ...
میدانم که هیچگاه تصور نمیکردی روزی دریاچه ارومیه به چنین حالی بیافتد ...
میدانم که زنده رودت – در سکوت و خموشی و بیتفاوتی ما - به مرده رود بدل شده است ...
میدانم که ساحل پرآبترین رودت را با بیابان اشتباه گرفتند ...
میدانم که بسیاری از لاکپشتهای قشم راه خود را گم کردهاند و بسیاری از لاکپشتهای پریشان در پریشانحالی از جهنمی که برایشان ساختهایم رها شدند و به آسمانها پرکشیدند ...
میدانم که چندسالی است نتوانستی میزبان خوبی برای میلیونها پرندهی مهاجری باشی که هزاران سال است به میزبانی تو افتخار میکردند و از سیبری به سوی تو بال میگشودند ...
و میدانم که از این همه غفلت، از این همه بیمهری و از این همه نابخردی دلت به درد آمده است ...
حق داری ایران من!
اما به همین ساعات مقدس و به همین لحظههای ناب قسمت میدهم که از گناهان ما درگذری ... به همین ارزشمندترین و دیرینهترین روز ایرانیان، نوروز باستانی از تو میخواهم تا یکبار دیگر نوشخند مهرآمیزت را به ما نشان دهی ... زندهرودت را به خروشانی ... کاکل سپید دماوند را به درخشانی ... نیلی آبهای خلیج فارس را به او بازگردانی و پرندگان مهاجر را در خود بپذیری ...
باور کن نوروزه حالا ...
خودت گفتی سر وعده میآیی
شماره کن ببین چند روزه حالا ...

در واپسین لحظههای سال کهنه، برای ایران و ایرانی و برای زمین و زمینیان ... بهترینها را آرزو دارم و امیدوارم که سال آینده شاهد جلوس آن کاندیدایی بر کرسی ریاست جمهوری ایران عزیز باشیم که در عمل و با برنامههایش نشان دهد که میخواهد سرسبزی و شکوفایی و نشاط از دست رفتهی طبیعت این کهن بوم و بر مقدس را به او بازگرداند.
نوروز 1388 گوارای وجود ...
هموطن عزیزم، جناب رسول کریمی بر نگارنده منت نهاده و چندین عکس از مناظر طبیعی و برخی سازههای موجود در استان همدان را برایم ارسال کردهاند. از جمله ماجرای خشکیدگی دریاچه سد اکباتان؛ سدی که در سال جاری بیش از 45 میلیارد تومان برای مرمت و افزایش ارتفاع آن هزینه شد، امّا عملاً نتوانست برای مردم همدان مؤثر واقع شود ...

به گزارش تلویزیون علمی دیسکاوری، از هفتهی گذشته 4 عدد عنکبوت به عنوان مهمانانی ویژه در موزه مرکزی پاریس نگهداری میشوند تا همگان شیوهی حیرتانگیز تار تنیدن این موجودات ارزشمند را از نزدیک ببینند. شیوهای که قرار است با تقلید از سازوکار (مکانیسم) آن، دانشمندان فرانسوی بتوانند برای نخستین بار موفق به ساخت نوعی ابریشم مصنوعی شوند. ابریشمی به نرمی حریر و به استحکام الماس! جالب است بدانید مولكولهای پـروتئين سازندهی تار عنکبوت بسيار كشسان و قـوی هستند، تقريباً ۲۰ برابر از نايلون كشسانتر و ۹ برابر از فولاد در قطر مساوی قویتر.
در گزارشی دیگر به تلاش دانشمندان استرالیایی اشاره کرد که با دقت در ویژگی استثنایی مارمولکها – یعنی توانایی ترمیم سریع اندام قطع شدهی خویش – توانستهاند برای نخستین بار به سمت تحقق یک آرزوی دیرینهی بشر نزدیکتر از همیشه شوند. چرا که در صورت موفقیت این آزمایشها، بشر خواهد توانست هدیهای بزرگ به معلولان خود داده و آنها را دوباره از نعمت بهرهمندی از اعضای قطع شدهی خویش بهرهمند سازد.
و این تنها دو نمونه از خدمات شگرفی است که زیستمندان عالم به ما و به صورتی مجانی ارایه میدهند. کافی است به آنها و به دانش خویش مجال دهیم؛ کافی است آدمی دریابد که اگر بتواند خود را از مصیبت رقابت برای ساخت ابزارهای مرگ و خونریزی رها سازد، آنگاه با چه استعداد، فرصت و توان علمی بالایی برای آگاهی از ویژگیهای ارزشمند جانداران بیادعایی که در همین دور و برها زیست میکنند، مواجه است. یادمان باشد برای پیشی گرفتن آمریکا در مسابقهی تسلیحاتی پس از جنگ جهانی دوم، بیش از 400 هزار دانشمند تراز بالا در آزمایشگاههای جنگ به کار گمارده شده بودند! فکر میکنید اگر رؤسای جمهور آن هنگام آمریکا (مانند ترومن، کندی و نیکسون) آن تعداد دانشمند را در آزمایشگاههای صلح، در تولید و استحصال انرژیهای نو و در درمان بیماریهای مهلک به کار مشغول میکردند، امروز باز هم بشریت مجبور بود تا کابوس هولناک جهانگرمایی و تغییر اقلیم، پایان سوختهای فسیلی و آلودگیهای ناشی از آن و شیوع دوبارهی بیماریهای شرمآوری چون مالاریا و آنفولانزای مرغی و سارس و ... را لمس کند؟
غمانگیزتر آن که همچنان هم آن رقابت شرمآور و دمیدن در طبل جنگ و خونریزی در جهان پسامدرن امروز! دست بالا را دارد و کماکان جنگسالاران در کوبیدن طبلهای کارزار، موفقتر از صلحباوران عالم در دمیدن شیپور زندگی عمل میکنند! چرا؟
در همین باره و از همین نویسنده:
- در ستایش یک شبپرهی گمنام در آمریکای لاتین!
مؤخره:
امروز پیامکی از یاسر انصاری کجور دریافت کردم که در آن این پرسش ظریف طرح شده بود:
قلابها علامت کدام سؤالند که ماهیان پاسخشان میشوند؟!
به امید روزی که پیش از مرگ آخرین ماهی، قلابهای خونریز بشری بتوانند پاسخ پرسشهای خود را یافته و بر آزمندیهای خویش افسار زنند.

... معلوم است كه وقتي قرار باشد برتراند به ثبت بيابان بپردازد، چه آثار ماندگار و ناهمتايي را خلق خواهد كرد. تصاوير او از صحراي موريتاني در آفريقا – بي ترديد – در شمار شاهكارهاي بي بديل صنعت عكاسي است كه براي هر چشم غير حرفهاي و نامأنوس با بيابان هم سخت دلفريب و افسونگر مينمايد، چه برسد براي صاحب اين قلم و خوانندگان گرامي مهار بيابانزايي كه ميدانم آنها نيز از ديدن چندبارهي اين تصاوير لذت برده و خواهند برد ...

سيد قاسم يعقوبي، امام جمعه كاشمر اخيراً در سخناني هنجارشكنانه به يكي از مصاديق بارز خرافهپرستي در كشور تاخته است؛ خرافهاي كه شوربختانه از طريق برخي از مردم، گروههاي مذهبي و برنامههاي تلويزيوني ترويج و تقويت هم ميشود ...
سالهاي سال پيش (در نيمه نخست قرن نوزدهم ميلادي)، آفرينندهي بزرگ «بينوايان»، آرزوهاي دلپذيري براي همنوعان خود كرده بود ... او بر اين باور بود كه اگر حتا بخشي از اين آرزوها محقق شود، تاريخ جهان به گونهاي ديگر رقم خواهد خورد و بيشك مردمان ِ جهان ويكتور هوگو، كمتر نام جنگ، نام نسلكشي، نام خيانت، نام دروغ و نام جنايت را خواهند شنيد ... در بخشي از آرزوهاي ويكتور هوگو براي من و تو ميخوانيم:

يادداشتي كه با عنوان «از مارمولكها بياموزيم»، در هفتهي گذشته منتشر كردم، تاكنون دستكم در سه روزنامه همشهري، اعتماد و كارگزاران بازانتشار يافته و افزون بر آن، تارنماهاي متعددي نيز به آن لينك دادهاند. در حقيقت بازخوردهاي اين يادداشت، بسيار شبيه يادداشت ديگري بود كه دو سال پيش با عنوان: «گراز خوب، گراز مرده است» منتشر كردم و آن يادداشت نيز بسيار مورد توجه خوانندگان عزيز مهار بيابانزايي و رسانهها قرار گرفت ...
بياييم تعارف را كنار بگذاريم و براي لحظاتي كوتاه هم كه شده حقيقت را ببينيم. به راستي در بين تمام آيينهاي متعددي كه در طول سال و به ضرب حضور در برگهاي تقويم رسمي، پاس داشته ميشوند، كداميك ميتوانند با نوروز، چهارشنبهسوري و سيزدهبدر برابري كنند؟! مگر جز اين است كه مفهوم جشن ملي و نكوداشت خودجوش را فقط و فقط در هنگامهي بهار است كه ميبينيم و درك ميكنيم؟

قدر اين موهبت را بدانيم، اينها يگانه و شايد تنها زنجيرهاي مستحكمي باشند كه هويت ايراني را، فارغ از هر قوميت و زبان و مذهبي كه دارد، قوام و دوام ميبخشد. اينها قويترين پادزهرهايي است كه در طول همهي سدههاي پرشمار گذشته، اين بوم و بر مقدس را از گزند شوكران افراطگرايي و تجزيهطلبي مصون داشته است.
قدر اين ستارههاي درخشندهي فرهنگي را بدانيم و سهواً يا عمداً كاري نكنيم تا پيوندهاي ايرانيت ما سست شود.
و امّا بعدتر ...
در آخرين روزهاي تابستان سال 86 مهمان مردم خونگرم و صميمي زردكوه بختياري بودم و در ديار امامزاده سر آقا سيد، آبشار عليخان و غار يخي (از توابع شهرستان فارسان)، دختركاني را ديدم كه با فروش گونههاي دارويي و خوشعطر دامنههاي زردكوه روزگار ميگذراندند ... دستان ريحانه را ببينيد تا دريابيد كه روزگار سرزمين مادريمان، حتا در پرآب ترين و زيباترين و بهشتيترين مناطقش، روزگار چندان مناسبي نيست.
بياييم در آستانهي نوروز 1387 با خود پيمان بنديم كه براي كودكان پاكنهاد اين سرزمين و براي آفرينش لبخند بر صورت معصوم و زيبايشان هرچه در توان داريم، به كار بنديم.
اي ايران من! در واپسين ساعات از سال 1386 خورشيدي، از پروردگار مهربان ميخواهم تا روزگاراني آبي، طبيعتي شاداب، رودخانههايي پرآب و مردماني پويا، كوشنده، هنجارشكن و جمودناپذير ارزانيات دارد كه بيشك سزاوارش هستي.
سالي به دور از غم و درد و رنج براي همهي هموطنان عزيزم آرزو دارم.![]()
"برای درج نظر در مورد این یادداشت به دل نوشته ها مراجعه فرمایید."

اين انارهاي برفي به همراه تصاوير زيباي ديگري از سيماي برفي باغ ملي گياهشناسي ايران پيشكش شما باد …