هشدار: در این محشر مستانه رنگی نشوید!
سید مهدی دارد به من و تو میگوید: شما شراب مینوشید تا مست شوید؛ من اما مینوشم تا مستی ِ آن شراب ِ دیگر را از سر به در کنم ...
اما او اشتباه میکند! نمیکند؟
ادامه مطلب
سید مهدی دارد به من و تو میگوید: شما شراب مینوشید تا مست شوید؛ من اما مینوشم تا مستی ِ آن شراب ِ دیگر را از سر به در کنم ...
اما او اشتباه میکند! نمیکند؟
این موجود غریب و اندکی مارموز که گاه میبندیمش؛ گاه نفسش را بند میآوریم و گاه محدودش میکنیم (و تازه آن زمان است که میفهمیم بدجوری اهلیش شدهایم! نشدهایم؟) ؛ دارد چهلمین سال تولدش را در زندگی آدمزمینیها جشن میگیرد ... باورتان میشود؟
شگفتا که بعد از 40 سال از ولادتش - و شاید هم بیشتر! هنوز برخی از ما باورش نکردهایم؛ برخی روحش را میآزاریم و برخی حتا میخواهیم سر به تنش نباشد! نه؟
راستی مشکل از کجاست؟
نه ... نگویید! میدانم که میدانید ... بگذارید و بگذریم! وگرنه ممکن است مشمول قانون مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی شویم و نفس خودمان هم به لکنت بیافتد! نه؟
باز هم گلی به جمال بروبچههای شریف که اجازه دادهاند تا در نوزدهم دی ماه نکوداشت این موجود مشکوک را در سالن جابرابن حیانشان برپا دارند ... کاش دستکم در آن روز بشود با ایمیل به دوستان خبر داد که رفیق مجازیشان 40 ساله شده است! و کاش بتوان در آن روز پیامکی دریافت کرد با این مضمون: 40 سالگیات مبارک! رفیق بارکش و مفید و مظلوم من که دنیا را بی سر و صدا تکان دادی؛ بدون آن که هنوز قدرت را به درستی بدانند و حرمتت را پاس دارند ...
اطلاعات بیشتر را در درگاه مجازی شیک و پیک شهرام ثبوتیپور عزیز بیابید.
شاید این نام در نگاه نخست برایتان عجیب به نظر برسد؛ اما باورم این است که باید بکوشیم تا این نام را زنده نگه داریم و طراوت و پویاییاش را چون کرانههای آن نیلگون همیشه پارس، مانا و جاودان سازیم.
لطفاً گشت و گذاری در این ماهنامهی اینترنتی متفاوت انجام داده و به ویژه ماجرای سنگ نوشته شالوف را بخوانید، از پیشینهی نام ایران آگاه شوید و ببینید که آیا این بوقلمون خوردن دارد یا نه؟!
توضیح آن که : «شاخاب» یا «شاخابه» در زبان پارسی به آبی میگویند که در خشکی پیش رفته است، همان چیزی که در زبان تازی «خلیج» مینامند.
پیوست:
خوزستان را هم دریابید ... کافی است نگاهی به قد و قامت خوش رنگ و هیبت رعنایش بیاندازید تا بفهمید که برای آفرینش این درگاه مجازی ارزشمند، چقدر وقت صرف شده و چه تلاشهای گرانسنگی به قوع پیوسته است تا من و تو از قصهی هندیجان و لالی و دژپل و باغ ملک و ... آگاه شویم و بیش از پیش قدر داشتههای خویش را در این دیار زرخیز بدانیم.
درود بر آفرینندگان خوزستان.
اینجا یک
کورهی ذغال است واقع در روستای گلپرآباد از توابع شهرستان ملایر (استان همدان). از
نخستین باری که یکی از هموطنان عزیزم به نام حسین صالحی، این تصویر را از طریق
ایمیل برایم فرستاد و خواست تا بازانتشارش دهم، 10 روزی میگذرد ... ابتدا احساس
کردم که شاید، این یک عکس تاریخی و مربوط به دوران رضاخان باشد! بعد با دقت بیشتر
در عکس و مشاهدهی کلمات انگلیسی حک شده بر روی آن پیرهنهای مندرس قرمز رنگ
دریافتم که موضوع نمیتواند مربوط به آن سالها باشد. اما باز هم باورش برایم دشوار
بود پذیرفتن حرف حسین! زیرا او در ایمیل بعدی برایم نوشت که این عکس را خودش در
تاریخ 5 مهرماه 1388 از این دوپسربچه گرفته است!! آخر ملایر بعد از همدان،
پرجاذبهترین شهر استان است و همه ساله به دلیل پذیرش مسافران و گردشگران فراوان و
نیز تنوع محصولات کشاورزی خود، از جایگاهی بایسته و ممتاز برخوردار بوده است.
اصولاً چرا به رغم آن همه روشنگری و رساندن برق و نفت و مخابرات و گاز باید همچنان
کودکان گلپرآبادی اینگونه روزگار بگذرانند و با کمک به تاراج اندوختههای چوبی
زاگرس، حیات خویش را استمرار بخشند؟ آن هم در منطقه ای که بیش از 8 هزار هکتار آن،
به دلیل غنای گیاهی و جانوری ارزنده اش در شمار آثار طبیعی کشور
ثبت شده و به عنوان یکی از مناطق حفاظت شده ایران شناخته می شود.
و
حالا من ماندهام و سبب این خندههای مستانه؟!
از چارلی بزرگ شنیده
بودم و شنیده بودیم که «خوشبختي چیزی نیست، جز فاصلهی اين بدبختي تا بدبختي
ديگر!»
و من فکر میکنم که شاید این خندهها برای این باشد! چون که آن دو
پسرک گلپرآبادی میدانند از کوره ذغال که دیگر جایی سیاهتر و سوزانتر و آلودهتر
که نیست! هست؟ پس حالا که ته بدبختی را چشیدهاند، میتوانند خود را برای درک یک
خوشبختی آماده کنند! نمیتوانند؟
شما چه فکر میکنید
دوستان؟ حسین یادم انداخت که شعری وجود دارد از یک کودک سیهچردهی
آفریقایی که سخت تأملبرانگیز است. در اینترنت جستجو کردم و دریافتم که گویا اسپایک
لی، کارگردان مشهور آمریکایی و سازنده فیلم تحسین شده مالکوم ایکس ، کمک کرده در
انتشار این شعر.
این شعر که عنوان
بهترین شعر جهان در سال 2006 میلادی را نیز از آن خود ساخته است، میگوید:
When I born, I
black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared,
I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you
white fellow
When you born, you pink
When you grow up,
you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When
you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you
gray
And you calling me colored?
وقتي به دنيا ميآم،
سياهم
وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتي ميترسم،
سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم،
و وقتي ميميرم، هنوزم هم سياهم
و تو، آدم
سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتياي
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير
آفتاب، قرمزي
وقتي سردت ميشه، آبياي
وقتي ميترسي، زردي
وقتي مريض ميشي،
سبزي
و وقتي ميميري، خاکسترياي
و تو به من ميگي: رنگين
پوست!؟
خواستم
به آن کودک آفریقایی بگویم:
در گلپرآباد به کودکان "سیاه
صورت" هرگز نمیگویند: رنگین پوست! میگویند؟

آیا حقارت فضاپیمای غول پیکر آتلانتیس را در برابر عظمت خورشید میتوان نسبت داد به حقارت دانایی انسان امروز در برابر آنچه که هنوز نمیداند؟
پاسخ من این است که این حقارت به مراتب بزرگتر از این تصویر ناب است که نشنال جیوگرافیک به عنوان یکی از 10 عکس برتر فضایی سال 2009 انتخاب کرده است!
نظر شما چیست؟
مؤخره:
برای مشاهدهی عظمت فضاپیمای آتلانتیس، این عکسها را نگاه کنید!
«بعضی آدمها مثل خورشیدند. گرمای وجودشان را حس میکنی. در روشنایی پرمهرشان غرق میشوی. و اگر اشتباه کنی و چشم در چشمشان بدوزی، به جادویی دچار میشوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت. جادوی همهی خوابزدهها. نور تندشان چنان چشمهایت را پر میکند که بعد از آن، هرگز هیچ چهرهی دیگری را درست نمیبینی. و عمرت را به جستجوی چهرهای میگذرانی که دیگر حتا خودش را هم درست در ذهنت نداری .چهرهای که فقط روشنایی بی حد، گرمای دلپذیر و جذابیت بی مانندش را به خاطر سپردهای. با این نشانی، به هیچ مقصدی نمی رسی. در جادهای تاریک، سرگردان خورشیدی میمانی که بی اعتنا به تو، برای همیشه در زندگیات غروب کرده. رفته تا شاید جایی دیگر، برای مسافر در راه ماندهی دیگری طلوع کند و روزی او را هم بی خبر ترک کند و در تاریکی بگذارد. این خاصیت خورشید است. قصد آزارت را ندارد. فقط ماندنی نیست. مسافر عاقل در راه کورمال کورمال پیش میرود. به روشنایی کم فروغ فانوسی که در دست دارد، اتکا میکند. همان سنگفرش محقر پیش پایش را میبیند. در چالهها نمیافتد. رؤیایی ندارد. دردی هم نمیکشد. آنکه در روشنایی خورشید غرق شده، یک لحظه، فقط یک لحظه، چشمانداز وسیعتر را میبیند. همهی گلها و درختها و پرندهها و کوهها. همهی راهها و مسیرهای در هم جهان. راههایی که به تمامی رؤیاها ختم میشوند. و وقتی خورشیدش غروب کرد، بقیهی راه را با حسرت تمامی آنچه میتوانست داشته باشد و ندارد، طی میکند. این قصهی مکرر عشق است. با این همه، هر کس خورشیدش را پیدا کند، بی اختیار چشم در چشم آن میدوزد و برای ابد در ناامیدی غرق میشود ...»
قسمتی از کتاب فصل آخر اثر گیتا گرگانی

ناصر کرمی را همه میشناسیم؛ دانشآموختهی مکتب آب و هواشناسی که در پیشبینی وضعیت نیواری جامعه رو دست ندارد! دارد؟ او هر جا که لازم باشد، برخلاف جهت رود نشان میدهد که دارد شنا میکند! در حالی که او زیر و بمها و پیچانرودها را به درستی و دقت میشناسد و از جریانهای زیرسطحی که گاه در خلاف مسیر اصلی در حرکت هستند، مانند بختگان مرحوم! آگاه است. برای همین است که آب هرگز ناصر کرمی را نبرده است (و امیدوارم که نبرد)؛ چه آن هنگام که در امپراطوری کرباسچی ترکتازی میکرد؛ چه بعدتر که وارد ماجرای الویری شد؛ چه حتا دیرزمانی که خود را در محاصرهی آّبادگران تشنه قدرت در تیم محمود احمدینژاد دید و چه اینک که با قالیباف بندبازی خود را ادامه میدهد! در تمام طول این سالها، ناصر کرمی آن بالاها ماند و با یادداشتهای اغلب شیرین و جذابش، خوانندگان پرشمارش را به رغم خشمگینکردن یا دلگیر ساختن گاه و بیگاه، به تحسین واداشت و البته وامیدارد! نمیدارد؟
آخرین دستپخت سرآشپز طناز و هوشمند ما که همزمان با چهارمین موج سبز وبلاگستان به مرحلهی طبخ و بهرهبرداری رسید؛ «آغازی بر پایان خاورمیانه» بود که به رغم ظاهر بسیار لذیذ و طعم و عطر وسوسهبرانگیزش، این احتمال را میشد داد که سبب سؤهاضمهی برخی از مخاطبان و آدمهای فرصتطلبی را فراهم آورد که یا راه و رسم بازی را نمیدانند و یا خوب بلدند مردم را به بازی بگیرند!
اما به راستی ناصر کرمی چه میگوید که درویش را واداشت تا اینگونه واکنش نشان داده و وبلاگنویسان را به عکسالعمل فراخواند؟ او در انتهاییترین بند از قصهی جذابی که هوش از سر خوانندگانش ربوده و کاملاً تسلیم این نورافشانی خورشیدوارش ساخته، به نرمی مینویسد: «تردیدی نیست که اجلاس کپنهاگ فقط برای کاهش دردسر خرسهای قطبی به واسطه ذوب شماری از کوههای یخی بر پا نشده است. غرب میخواهد مطمئن شود کسی جای دوردستی - حتا هنگامي كه با آرامش خاطر لم داده است توي صندلی و فوتبال تماشا ميكند – نقشهی قتل عام کفار آن سوی آبها را نميكشد.»
اندکی قبلتر از آن هم نوشته بود: «پیرامون جورج بوش را ژنرالهای جنگ سالار پرکرده بودند و ابزار او تانکهایی بودند که دره به دره در افغانستان و صحرا به صحرا در عراق دنبال تروریستها میگشتند. اما در کابینهی اوباما سبزگراها و فیزیکدانان متخصص انرژیهای نو جای ژنرالها را گرفتهاند و ابزارهای او پرههای توربینهای بادی و صفحات آفتابگیر نیروگاههای خورشیدی هستند که قرار است راه رهایی از نفت، تروریستهای نفت فروش و البته ... و البته دلنگرانیهای مربوط به افزایش اثر گلخانهای زمین را به همگان نشان دهند.»
و درست اینجاست که ضربهی نهایی را بر سر خوانندهی مسحورشدهی خویش وارد ساخته و فتوای تاریخیاش را صادر میکند؛ فتوایی که تقریباً همه در نگاه نخست چارهای ندارند جز آن که زبان به تحسین و تمجیدش بردارند و این حکم مطلقه را دربست بپذیرند!
او قصهی خود را اینگونه به پایان میبرد: «کپنهاگ، آغاز پایان خاورمیانه است. همین و تمام.»
توجه کنید که او حتا نمیگوید که کپنهاگ ممکن است آغازی بر پایان خاورمیانه باشد! بلکه با صلابتی کرمیوار حجت را تمام کرده و پرچم خویش را در سرزمین کفر و جهل و حماقت و ... فرو نموده و زنهار میدهد: همین و تمام!
ناصر در بخش دوم از سریال جذابش که 3 دقیقه گذشته از بامداد امروز – جمعه 27 آذرماه 1388 – منتشر کرده است؛ با ابراز حیرت فراوان مینویسد: «تصور شده جانمايه موضوع، دستاويزي فني يا سياسي خواهد بود قابل استفاده براي دولتهاي منطقه. جلالخالق! از كجاي مطلب چنان موضوعي مستفاد مي شود؟»
البته موضوع واقعاً در حد دولتهای منطقه نیست! هست؟ چون من فکر نکنم آن شیوخ نازنین و ثروتمند و اغلب فارسستیز، حوصلهی خواندن یک داستان فارسی – ولو جذاب – را داشته باشند!
آنچه که ناصر عزیز باید به آن توجه کند – و البته هیچ ربطی هم به انکار یا پذیرش نظریهی جهانگرمایی با ریشهی انسانی ندارد – آن است که سالهاست در این دیار طرفداران محیط زیست را با عنوان عناصری معلومالحال با شیفتگی نسبی به جبروت غرب توصیف کرده و آنها را یا به قول وزیر کشور وقت: گروههایی مشکوک لقب دادهاند؛ یا مانند وزیر ارشاد وقت: به تمسخرشان همت کردهاند؛ یا مانند وزیر راه و ترابری وقت: آنها را مشتی رمانتیک هیاهوگر برای هیچ پنداشتهاند؛ یا مانند امام جمعه وقت سمنان، آنها را مانع اجرای احکام الهی معرفی کردهاند؛ یا مانند امام جمعه رضوانشهر و مدیرکل اوقاف گیلان؛ آنها را نمونهای بارز از خرافهپرستان مدرن قلمداد کردهاند؛ یا مانند معاون اول رییسجمهور که صراحتاً سیاستهای محیط زیستی و به ویژه کنترل جمعیت را در شمار دسایس و توطئههای غرب علیه جهان اسلام دانستهاند و یا ...
حال تصور میکنید انتشار چنین فرضیههایی که میگوید: «يكي از دلايل تغيير رويكرد دولت آمريكا نسبت به موضوع تغيير اقليم عمدتاً با هدف بهرهگيري از اين پديده (جهان گرمایی) در جهت مقابله با بنيادگرايي است. اين نكته براي دولت ايران تهديد تلقي ميشود يا فرصت؟ غرب ميگويد محدود كردن تجارت نفت راهي است براي مقابله با موج فزاينده بنيادگرايي در خاور ميانه. يك جور راه ميانبر و كم هزينهتر از حمله به برخي از اين كشورها.» چه بازتابی در محافل سنتی نزدیک به حاکمیت دارد که از اساس با تظاهرات محیط زیستی شهروندان به دیدهی تردید و شک مینگرند؟
ناصر جان!
آیا داستان مشهور آن در راه مانده را یادت هست؟ مرد از اسبش پیاده میشود تا به مسافری در راه مانده کمک کرده و با دادن آب و غذا، او را از مرگ در بیابان نجات دهد. اما صبح که از خواب برمیخیزد، درمییابد که نه آن مسافر مانده و نه اثری از اسب و آذوقهاش هست! بسیار ناراحت میشود و آنقدر میگردد تا سرانجام آن مسافر نمکنشناس را مییابد ... مسافر به التماس میافتد و از مرد میخواهد که از گناهش درگذرد ... اما مرد به آرامی میگوید: من نیامدهام اینجا تا تو را تنبیه کنم! من فقط کوشیدم تا تو را پیدا کنم و از تو خواهش کنم تا هرگز این داستان را برای هیچ انسانی تعریف نکنی؛ چون در غیر اینصورت دیگر هیچکس به هیچ در راه ماندهای کمک نخواهد کرد!
حالا همهی خواهش من و برخی دیگر از دوستان هم همین است ناصر جان! کاری نکنیم که به قانون گیاه بربخورد و ناخواسته سبب شویم تا دیگر هیچکس فریاد هیچ علاقهمند به محیط زیستی را جدی نگیرد و او را یا بازیچهی غرب بداند و یا اجیرشدهی او!
یادت هست وقتی خبرنگار روزنامه خراسان از یک مدیر سدساز در وزارت نیرو پرسید: »آیا قبول دارید كه سدسازی نوعی فعالیت بیابانزاست؟» او به صراحت پاسخ داد: «این یك بحث روشنفكرانه است كه منشاء آن هم آمریكاست"!
ناصر جان!
وقتی ما برخی از بزرگترین و شناختهترین دانشمندان حوزهی محیط زیست جهان را در حد یک ژنرال چهار ستاره و بازیچهی دست سیاستمداران دموکرات در کاخ سفید، پایین میآوریم، باید هم حق دهی که اینگونه گستاخانه همهی تلاشهای صورت گرفته توسط همهی علاقهمندان به محیط زیست ایران را با برچسب «پز روشنفکری و جیرهخوار آمریکا بودن» به تمسخر بگیرند!
برادر من!
از ماست که بر ماست.
این، همهی آن چیزی بود که به نظرم در دیدگاه ناصر کرمی عزیز خطرناک مینمود. وگرنه چه خورشیدی از تو بهتر برای نگاه کردن و کورشدن؟ ناصر جان!
همین و تمام!
در همین ارتباط:
- کنفرانس کپنهاگ، آغاز پایان دوران نفت؟ گفتگوی ناصر کرمی با بخش فارسی صدای آلمان (به ویژه این بخش از گفتگویش حرف حساب است: « ... هیأت اعزامی از سوی جمهوری اسلامی تلاش خواهد کرد در این کنفرانس انرژی اتمی را در فهرست انرژیهای پاک قرار دهد و چالش کنونی بر سر برنامه اتمی ایران را ناقض روح کنفرانس کپنهاگ معرفی کند. کرمی به دیدگاه هواداران محیط زیست استناد میکند که انرژی اتمی را از جمله به خاطر لاینحل ماندن مسأله دفع زبالههای خطرناک آن، در زمرهی انرژیهای پاک به حساب نمیآورند. او علاوه بر این، بر سطح پایین فرهنگ تکنیک و ایمنی در خاورمیانه نیز تاکید میکند و آن را نیز از دغدغهها و نگرانیهای مربوط به فعالیت نیروگاههای اتمی در کشورهایی مانند ایران میداند.» میبینید چقدر این مرد مخاطبشناس است؟
- طرح اهداف قرمز برای کپنهاگ سبز !؟
- کپنهاک و بانگ مرغ
- چگونه موج چهارم را ايجاد كنيم؟
- پس لرزه هاي نوشته هاي ناصر خان عزيز و محمد خان گرامي
- گرم شدن زمین و انجماد ...
- مصلحت اندیشی و نگرانی
راستش این تصویر را که دیدم، خستگی 900 کیلومتر راندن در کمتر از 9 ساعت را فراموش کردم ...
واقعاً اگر ما برسیم به روزی که همهی فرزندان پاکنهاد این بوم و بر، این گونه بیاندیشند و باور کنند که : «هر کسی درخت قطع کنه، آدم بدیه.»
آنگاه هیچ شک ندارم که ایران فردا، ایرانی سبزتر با طبیعتی شادابتر و مردمانی صبورتر و مهربانتر خواهد بود.
درود بر پدر و مادر این کودک عزیز شاهرودی که چنین فرزندی را به جامعه تقدیم کردهاند و می کوشند تا زیباترین جنگل ایران در ابر نابود نشود و به کام طبیعت ستیزان جاده کش فرو نرود!
در باره جنگل ابر:
- كابوسي به نام جاده ؛ ناقوسي كه اينبار با «جنگل ابر» به صدا درميآيد!
- پست جدید دکتر پیمان یوسفی آذر!
تا ساعتی دیگر قرار است راهی دیار خالق حیدربابا – شهریار فرزانه وطن – شوم تا در همایش نقش روحانیت در توسعه پایدار سخنرانی کنم. برگزاری چنین همایشی بیشک در کشور بینظیر است و میتواند خود موجی سبز را در آن بخش از جامعه به راه اندازد که تریبون همهگیر و پرقدرتی چون مساجد، حسینیهها و تکایا را در اختیار دارند.
طبیعت وطن، روزگار رنجور و زخمخوردهای را میگذراند؛ حال سرزمین مادری اصلاً خوب نیست و باید از هر تمهید و ابزاری سود برد تا خود، این بیمار را رنجورتر نسازیم. باید قبول کنیم که فقر فرهنگی و دانایی گریزی – به ویژه در سطح عوام – یکی از مهمترین دلایل رخداد فرواُفت شتابناک کارمایهها در ایران است.
چنین است که اگر بتوان رهبران مذهبی را در سکونتگاههای کوچک و بزرگ شهری و روستایی با آموزههای زیست پایدار آشنا و همراه ساخت؛ آنگاه میتوان امیدوار بود که از حاصل این همافزایی؛ طبیعت وطن و زیستمندان گرانسنگش سود خواهند برد. بر بنیاد دریافتهای پیش گفته است که میخواهم امروز در حضور فرماندار، ائمه جمعه، جماعت، طلاب و دیگر مقامات روحانی و کشوری استان آذربایجان شرقی و شهرستان میانه از گامهایی سخن گویم که روحانیت میتواند برای پایداری توسعه در ایران عزیز ما بردارد.
مؤخره:
میدانم ... شاید برخی از خوانندگان این سطور در دل بگویند: چه خیالی؟!
با این وجود من ترجیح میدهم که همواره به خیالم بال و پر دهم و از آن، خلوتگاهی در بیابان بسازم، پیش از آن که خانهای در میان دیوارهای پرازدحام شهر بنا کنم؛ زیرا من دوست دارم، خانهام یک دکل باشد تا یک لنگر! من دوست ندارم بال و پر خویش را جمع کنم تا از در بگذرم؛ دوست ندارم سر خم کنم تا به سقف نگیرم ... و دوست ندارم از نفس کشیدن و آزاداندیشیدن بهراسم، مبادا دیوارها شکاف بردارند و فرو ریزند!
شما هم دوست نداشته باشید لطفاً ...
اینجا ساحل کاستاریکا در آمریکای لاتین است و این هم یکی از تفریحهای درآمدزای مردم آن ولایت!
نگاه کنید که چگونه همهی تخم لاکپشتها را درو میکنند ...
واقعاً خیلی بیانصاف هستند! نیستند؟
تازهترین بررسیهای صورت گرفته توسط برنامه توسعه سازمان ملل متحد - UNDP - نشان میدهد که زنان در مواجهه با حوادث و رخدادهای طبیعی مرگبار، 14 برابر بیشتر از مردان و درست به اندازه کودکان آسیبپذیر بوده و جانشان در خطر است. این در حالی است که آمارها نشان میدهد متوسط عمر زنان در دهههای اخیر به مراتب بیشتر از مردان بوده و همچنان این منحنی به سود زنان در حال اوج گرفتن است ...
به دنبال انتشار تصاويري از باغ بوچارت در ونكور كانادا - باغي كه بسياري بر اين گمانند كه زيباترين پرديس ساخت بشر و شكوهمندترين سرودهي آدمي در ستايش طبيعت است – يكي از هموطنان عزيز مقيم آن ولايت پرآب و سبز به نام دانش، زحمت كشيدند و چند عكس تازه كه خودشان از اين سرودهي هوشربا گرفته بودند، برايم ارسال داشتند تا در لذت ديدارياش و با ضرب ضربان خيس و تبدارش، خوانندگان عزيز اين كلبهي مجازي را هم شريك سازم ...
پسرك بداخلاق بود، اصلاً نميشد با او حرف زد، انگار كلام هيچ كس را نميفهميد، مدام فرياد ميكشيد و با خشم به هر كه و هر چه ميرسيد، دشنام ميداد. پدرش عاقبت تصميم گرفت تا از شيوهاي ديگر براي مهار خشم و عصبانيت روبه تزايدش بهره گيرد ...
در آستانه چهل و یکمین سال تولد مؤسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور، چندین تصویر از این مجموعهی سبز و کمنظیر را نمایش دادم؛ پردیس پهناوری که چه در سطح ملّی و چه در سطح منطقه هماوردی را در برابر خویش نمیبیند. اینک اما میخواهم شما را به دیدن زیباترین باغ جهان موسوم به butchart دعوت کنم. باغی که در جزیره ونکور کانادا و در فاصلهی 21 کیلومتری از شهر ویکتوریا واقع شده و سال تأسیس آن به 1904 میلادی میرسد. یک باغ کاملاً رؤیایی با حدود 20 هکتار وسعت که حقیقتاً شاهکار معماری سبز میتوان نامیدش. این که اگر انسان بخواهد میتواند بزرگترین و زیباترین شعر را در ستایش طبیعت بیافریند و به باور من، باغ بوچارت – که به افتخار رابرت بوچارت و همسرش جین به این نام موسوم شده است – یکی از گوشنوازترین و سحرانگیزترین و پرجاذبهترین سازههای بشری در ستایش طبیعت است ...
لابد شما هم خبر را شنیدهاید؛ یورش شش هزار شتر گرسنه به دروازههای بزرگترین شهر استرالیا – سیدنی – و متعاقب آن، فرار مردم از شهر! خبری که در ایران ظاهراً نخستین بار توسط خبرگزاری ایسنا منتشر شده و پس از آن رسانههای پرمخاطبی چون همشهری و تابناک و جام جم و خبر آن لاین و ... هم آن را عیناً منتشر کردند.
این خبر برای نگارنده هم بسیار جالب بود، به خصوص پس از ماجرای طاعون جدید در استرالیا که پیشتر به آن پرداخته بودم.
امّا با اندکی جستجو، دریافتم که ...
طفل پاورچين پاورچين ، دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر ...
اين تصوير را كه ميبينيد، يك نفر درست لحظاتي قبل از رفتن برايم فرستاد ... سنجاقكي زيبارو و خوش قد و قامت با چشماني درشت و رنگ قهوهاي مليح كه از نوعي لنز خاكستري هم در پايين دست بهره برده است!
نگاه كنيد كه چقدر يك موجود ميتواند زيبا آفريده شود؛ آن هم با آن بالهاي تورتوري نارنجيرنگ كه كمكش كرده تا عنوان سريعترين حشره جهان را با سرعت 56 كيلومتر در ساعت از آن خود كند! و تازه در آن سرعت و به مدد قدرت بينايي اعجاببرانگيزش ميتواند شكار هم بكند!
در حقيقت آن اصطلاحي كه ميگويند:
فلاني در هوا ميزنه! را نخستين بار براي سنجاقك گفتهاند! نگفتهاند؟ تازه او علاوه بر آن كه در هوا خوب ميزنه، زيرآبيش هم حرف نداره! و از همه جالبتر اين كه تخصص اصليش سوراخ كردنه!
پيشتر از توماس شاهان و قاب پنجرهاي سخن گفتم كه او دست و دلبازانه به روي ما گشوده است.
حالا با ديدن اين هموطن فومني زيبارو، بيشتر دريافتم كه براي ديدن زيباييها و غرق شدن در خلسهي خيالانگيز چشماندازهاي ديداري پرجاذبه و سحرانگيز زمين، نيازي به اخذ ويزا و تهيه پاسپورت و خرجهاي آنچناني نيست.
فقط كافي است منظر ديدمان را تغيير دهيم و دلمان را از غربت سنجاقكهاي ديارمان پر كنيم.
در چند روزهی اخیر، کمتر خبری توانسته همچون طرح بلندپروازانهی آلمانها برای ساخت یک کوه مصنوعی در مرکز برلین، سروصدا به پا کند. این کوه هزارمتری که به عنوان بلندترین و عظیمترین سازهی ساخت بشر نام خواهد گرفت، قرار است تا آرزوی دیرینهی مردم برلین را برای استفاده از فضای کوهستان و طبیعت ناب آن جامهی حقیقت به تن کند ...
چند روز پیش که داشتم از کنار ضلع جنوبی آزادراه یادگار امام به سوی اوین میراندم، ناگهان این پنجره میخکوبم کرد ...
اين چشمهاي زيبا را نگاه كنيد تا دريابيد كه چه ميگويم؟ آيا هيچ چشم يا عينك گرانقيمتي را ميشناسيد كه از نظر رنگبندي و هارموني و تقارن به پاي اين چشمهاي افسانهاي برسند؟
آندره ژيد : بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مي نگري .
نظرتان در بارهي اين تصوير چيست؟ در اين تصوير چه چيز حيرت يا تحسين و يا دست كم توجه شما را برميانگيزد؟
احتمالاً خواهيد گفت: مشاهدهي آن سيب درشت قرمز رنگ در
انتهاييترين و لرزانترين و شكنندهترين جوانهي نهالي كه شايد هنوز جشن
يكسالگياش را هم نگرفته باشد!
نگاه كنيد كه آن سيب متقارن و خوشتراش چگونه صاحبش را به زحمت انداخته و قامت نحيفش را خم كرده است.
با اين وجود، اگر اينك دل من و تو گرهگير فقط يكي از ميلياردها
ميليارد درخت سيب موجود در جهان شده، شايد دليلش به كشف همين راز و رمز و
چرايي ايستايي و پايداري آن نهال تكيده برميگردد! راز و رمز و درد و رنجي
كه حاصلش تولد سيب سرخ خورشيد است ...
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم زد:
ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
و من بر اين باورم كه روشندلي لازم است تا بتوان در پاي اين لحظهها و عكسها درنگ كرد و تلنگرش را شنيد و در زيبايياش شناور شد و شناور ماند ...
وگرنه ممكن است داغون شوي مثل سهراب، وقتي كه دريابي در سرزميني زيست ميكني كه هيچ كس زاغچهاي را سر يك مزرعه جدي نميگيرد!
ممنون از دوست عزيزي كه تصوير اين تكنهال سيبآلود و سرخفام را برايم فرستاد و زنهارم داد تا او را جدي بگيرم ...
دیروز که داشتم از اداره به سمت منزل میراندم، این تابلو نقاشی توجهم را جلب کرد؛ آن هم در آن برهوت ازدحام سیمان و تیرآهن و دود و ...
جلوتر که آمدم دیدم اصلاً تابلویی در کار نیست ...
امروز صبح وقتي جعبهي نامههاي مجازيام را مرور كردم، با اين ايميل از دوست عزيزم، مسعود باقرزادهي كريمي – كارشناس با سابقهي دفتر امور تالابهاي سازمان حفاظت محيط زيست - مواجه شدم كه البته او نيز نامه را از يك هموطن فرزانه مقيم بنگلادش به نام حسين شهباز دريافت كرده بود كه از قضا درس منابع طبيعي خوانده در همان دانشگاهي كه من خواندهام.
امّا آنچه كه اشك مرا درآورد، موج نيرومند و كمنظيري بود كه در جاي جاي اين نامه جريان دارد؛ آنقدر كه نتوانستم هيچ كار ديگري بكنم جز آن كه همراه با خانم تامپسون، يك آموزگار كلاس پنجم – كه ميتواند در هر جا حضور داشته باشد – اشك بريزم ... اشك بريزم براي كيفيت غيرقابل وصفي كه ميتواند در زندگي تك تك ما جريان داشته باشد و ما را از اين همه شكوه و قداست و زيبايي؛ تر و تازه و پرنشاط و اميدوار سازد؛ امّا اغلب آنقدر به خود مشغوليم كه مجالي براي ديدهشدن آين همه مهر، اين همه شور و اين همه عشق به خود نميدهيم.
اين داستان را اينجا در دلنوشتههايم حك ميكنم تا هر بار با خواندنش يادم بيافتد كه:
زندگي چيزي نيست كه
لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود ...
لابد شنيدهايد يا شايد هم ديدهايد كه اخيراً به جاي واژهي مأنوس و غمبار «گورستان» يا «قبرستان» از واژه دلپذير و مشكوك «آرامستان» استفاده ميكنند ...
دیروز به اتفاق اروند از نمایشگاه نقاشی ماه منیر هوایی، یکی از دخترکان پاکنهاد و هنرمند وطن بازدید کردم و کلی صفورا و عباس محمدی عزیز را درود فرستادم که از برگزاری چنین نمایشگاهی خبرمان کرده بودند ...
شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي، امّا حالا كه در ميانهي اين پاكوبان افتادهاي؛ تا ميتواني زيبا برقص ...
و من رقص آن كودك گرفتار آمده در سيل را بر بالاي سر مهر ناب پدری سخت دوست دارم ..
حدودای یک بعدازظهر روز یکشنبه – 3 آبان 1388 – بود که این درخت اسرارآمیز را دقیقاً در جایی که نباید باشد و بروید، دیدم و به راننده - آقای ذوالفقاری - گفتم که بایستد ...
نظرتان در بارهی آن پرندهای که میرود تا من و تو در جهانی زیباتر بمانیم چیست؟ نظرتان در بارهی این جمله از جبران خلیل جبران چیست؟
«شما آنگاه خوبید که از خویشتن خویش ببخشید.»
اگر روزي روزگاري گذرتان به جادهي قديم و خاكي كازرون - شيراز افتاد، حتماً سري هم به روستاي متروكهي پير بنكي در جوار كتل دختر (20 كيلومتري خاور كازرون) بزنيد و در آنجا با چشمان خود ببينيد كه يك درخت بنه – Pistacia – چگونه ايستادن و ماندن در اوج را به بينندگانش آموزش ميدهد ...
فردا که بیاید، میشود 40 روز که دیگه نیامدهای تا به من و ما سر بزنی! باورت میشود پدر؟
40 روز است که از پیش من و فریبا و اروند و امیر و شقایق رفتهای ...
من ماندهام و شمارهای که دیگر در آنسویش کسی گوشی را برنمیدارد؛ شمارهای که سالها بود گوشیام به گرفتنش عادت کرده بود ... 44194465 ... و حالا دلم بدجوری برای گرفتن دوباره این شماره تنگ شده است ...
میبینی؟
همكار عزيز و فرزانهام، عهديه كاليراد، منظومهي روان و دلنشين پيش رو را
، ديروز بعد از بارش دلچسب و فرحبخش باران در تهران سروده ...
و به حرمت همهي آنهايي كه از موهبت داشتن پدر محروم شدهاند، تقديمم كرده است ... همراهي و غمخوارياش
را ميستايم و براي پدر بزرگوارش كه اينك سه سال است از او براي هميشه دور
شده است، آرزوي درك روزگاري آرامتر و سبكبالتر دارم ...
آب را گل نكنيم ؛ پدرم در خاك است ...
وقتي ديروز باران باريد
"آن مرد در باران آمد" را به ياد آوردم
"آن مرد با نان آمد"
يادم آمد که ديگر پدرم در باران
با ناني در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
ديروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگياش
با زمين و تنهائيش
با خورشيد و نبودنش
به ياد پدر سخت گريستم
پدرم وقتي رفت سقف اين خانه ترک بر ميداشت
پدرم وقتي رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگي چرخش يک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبريدش از ياد
پدرم وقتي رفت آسمان غمزده بود
و زمين منتظر .....
زندگي چرخش ايام و گذار من و توست
و کسي گفت به من:
آب را گل نکنيد
پدرم در خاک است
زندگي ميگذرد
کاش يک فاتحه مهمان شقايق باشيم
و زمين کوچک نيست
دل ما تنگ و نفس سنگين است
کاش ميشد آموخت که سفر نزديک است
خاطر خاطرهها را نبريدش از ياد
زندگي ميگذرد
کاش يک فاتحه مهمان شقايق باشيم
بياد همهي پدراي دنيا
نام آدام اسمیت را بسیاری از ما شنیدهایم، این فیلسوف اسکاتلندی قرن 18 را به حق، پیشرو در پندارینهی «اقتصاد سیاسی» جهان میدانند و از او با عنوان معمار نظام سرمایهداری در غرب یاد میکنند. با این وجود، برای نگارنده و در حال و روزی که اینک تجربه میکند؛ آدام اسمیت از منظر دیگری هم میتواند قابل احترام باشد؛ بخصوص وقتی که از قول او میخوانم ...
مطابق معمول هر روز شمارهاش را گرفتم ... اما گوشی را برنمیداشت ... روز قبل همه فرزندان و نوهها مهمانش بودیم؛ گفتیم و خندیدیم؛ باورم نمیشد ... رفتم به منزلش ... همسایهها میگفتند که صبح او را دیدهاند که درختان باغچه جلوی منزل را آب میداده است ... امّا وقتی وارد منزل شدم، دیدم که چشمانش را بسته است ... طرح لبخندی بر روی صورت دارد و انگار که مدتهاست در خواب است ...
به همین سادگی ...
پدرم رفت ... که رفت ...
کوهدرهی «درکه» را اگر نگویم که همهی ایرانیان، بی شک همهی تهرانیان و یا دستکم تمامی کوهنوردان میشناسند و بخشی از شیرینترین یا پرشورترین، سرخترین یا رنگینترین خاطراتشان را در این مسیر جادویی و طربانگیز و از لابلای زمزمهی کوهساران پلنگچال - جایی که هوش درختان را هنوز میشود شنید – گذراندهاند. افزون بر آن تقریباً اغلب نویسندگان و هنرمندان و سیاستمداران وطنی؛ از علیاکبر ولایتی تا مصطفی میرسلیم و هوشنگ مرادی کرمانی و علیرضا خمسه و حسین زمان و ... را میشود در این مسیر شناسایی کرد؛ مسیری که از هفت حوض تا دو راهی کارا، همه جور آدمی را میبینی؛ از کارا تا آذغالچال، قدیمیترها را میبینی؛ از آنجا تا پلنگچال، حرفهایها رو میبینی و از پلنگچال به بالا، تک و توک آدمهای ماجراجویی را میبینی که به دنبال یه جای پرت یا یه نشونه از یه جای بکر یا ایستادن بر بام تهران یا ... میگردند ...
چند هفتهای است که به جای آن پرچمهای سبز روحنواز در مسیر ورود به بلوار پژوهش - محل کار نگارنده در مؤسسه تحقیقات جنگل ها و مراتع کشور - پرچمهای زرد جایگزین شده است. دوستانم خبر میدهند که این سبززدایی، فقط به خروجیهای آزادراه تهران کرج محدود نشده و گویا اپیدمیای ناگفته و خاموش است ...
نمیدانم آیا شما نیز خبر حیرتآوری که در نحسترین روز مرداد، بر روی درگاه واحد مرکزی خبر قرار گرفت را خواندهاید یا نه؟ آن خبر روایتی است باورنکردنی از قتل میلیونی یکی از مفیدترین حشراتی که جهان تاکنون به خود دیده است؛ آن هم به بهانهی خصومتی شخصی و کدورتی نابخردانه که در بوجود آمدنش بیشک آن سه میلیون زنبور عسل مقتول تویسرکانی هیچ گناهی نداشتهاند (نمیدانم چرا این نام تویسرکان آنقدر آشنا میزند؟!) ...
صبح دیروز – 5 مرداد 1388 - در برنامه صبحگاهی روز از نو – که همه روزه به صورت زنده از شبکه دوم سیما پخش میشود – دکتر رضا جلالی، یکی از مهمانان بود. وی استاد علوم سياسي ـ اقتصاد ـ حقوق و روابط بينالملل دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه آزاد اسلامی است. افزون بر آن، وی سابقهی ریاست بر بسیج دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی را هم در کارنامهی خود دارد؛ فردی که از 13 سالگي تا پايان جنگ در جبههها حضور داشت و در طول هفتاد ماه مبارزه با دشمن بعثی، 9 بار مجروحيت را (اعم از شیمیایی و غیر آن) تحمل کرد و سرانجام یک چشم خویش را نیز در این راه از دست داد. با این وجود و به رغم 70 درصد جانبازی، همچنان امیدوارانه به زندگی نگریست تا به مرتبهی علمی کنونی رسید، آن هم بدون استفاده از هیچ سهمیهای در دوران تحصیل ...
درست خواندهاید. این سخن مهدی کلهر، چهرهی فرهنگی و نامآشنای تیم دولت مهرورزی در کابینهی نهم است. وی روز دوشنبهی گذشته – 29 تیر 1388 – در مقام مشاور رسانهای رییسجمهور با بیژن نوباوه و دکتر حسامالدین آشنا در رادیو گفتگو سخن میگفت. نگارنده هم به طور اتفاقی این بخت را داشت که در ترافیک تهران گیر بیافتد و بتواند قبل از رسیدن به منزل در کرج، این گفتگوی عجیب را – که در برخی لحظات بوی تهدید میداد – تا انتها دنبال کند ...
چهرهی معصوم و نمکی این دخترک پاکستانی مرا رها نمیکند ... در جایی - از قول رابرت آلن - خواندم: «دنیا پر از آموزگارانی است که دانستههای آنها به شما کمک خواهند کرد. همهی کاری که باید انجام دهید این است که در جستجوی آن ها باشید.»
ناصر انصاري هم سرانجام پس از 32 سال خدمت در حوزهي پژوهشي منابع طبيعي كشور، بازنشست شد و از پيش ما رفت ... ناصر يكي از صميميترين همكاران ما بود كه نه فقط در حوزهي علمي، كه به عنوان يك دوست و مشاور امين همواره مورد احترام بود و طرف مشورت قرار مي گرفت ...
واقعاً از کجا میداند این ناصر خان کرمی که حالا وقت خوابیدن نیست؟! شاید آن برادر! غذایش را خورده و اتفاقاً حالا نیاز به استراحت و خواب دارد. اصلاً شاید این برادر دیگه پیر شده باشد ...
یادبرگ پیش رو را خبرنگار سبزاندیش ایسنا در دیار پرمهر و فرزانهپرور خراسان برایم ارسال کرده است ... از خواندنش برق امید در چشمانم درخشید و ایمان آوردم به آیندهی سبز وطن.
این جوانان، ناهمتاترین ثروت این آب و خاک مقدس هستند و افتخارم این است که برای چنین جوانانی میکوشم و قلم میزنم ...
و راستی در برابر این دریای سپهرگونه چه میتوان کرد؟ جز آن که دل را به او سپرد و وا داد ...
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
سه شنبهی هفتهی گذشته، وقتی خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه – نمیدانم چرا این روزها کوفتگی کار البته بیشتر از خستگی آن شده است! – اروند به استقبالم آمد و گفت: پدر! توی جاکفشی را نگاه کن! من هم نگاهی انداختم و با کمال تعجب این نقاشی را در آنجا دیدم ...
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست، نترسید که در قافلهمان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
زهرا رهنورد
همیشه در این اندیشه بوده و هستم که چرا ایران من و ما هرگز نتوانسته همپای سرمایههای انسانی و اندوختههای ناهمتای طبیعیاش از سهمی درخور و اعتباری سزاوارانه در جهان برخوردار شده و مردمانش در رفاهی متناسب با این توانمندیهای سختافزاری و نرمافزاریاش روزگار بگذرانند؟
به راستی چرا باید نرخ فرسایش آبی و بادی در این کشور بیش از ۶ برابر میانگین جهانی باشد؟ چرا باید ذخیرهی ۱۰۰۰ سال خود را در عرض کمتر از ۱۰ سال از سفرههای آب زیرزمینی بمکیم و به هدر دهیم؟ چرا باید نیمی از آبادبومهای ما متروکه شوند و چرا باید در بیش از ۸۰ روز سال، هموطنان عزیزمان در اهواز و آبادان نتوانند به درستی نفس بکشند؟
این چند روزه من هم مثل بسیاری از هموطنان عزیزم، غرق در حیرت و اندوه و شوک و غم بوده و هستم. باورم نمیشود که یک دولت به خود حق دهد که منافع ملّی یک ملت و مملکت را به نفع خود چنین مصادره کرده و از این شور و حمایت کمنظیر مردمش به نفع پایداری و اقتدار و عزت نام ایران بهرهبرداری نکند.
دلم از این همه نابخردی به درد آمده و به شدت برای آیندهی وطن و فرزندان پاکنهادش نگران هستم. حکومتی که حتا اجازهی نفس کشیدن و داشتن یک روزنامه را به خودیترین و وفادارترین یاران خود ندهد؛ و به نخستوزیر زمان جنگش اجازه برگزاری یک سخنرانی و اعتراض مسالمتآمیز را ندهد، به که یا چه میخواهد رحم کند؟!
آیا این است مفهوم آزادترین ملت جهان آقای احمدی نژاد؟! آیا هر که با شما و منش حکومتی تان مخالف باشد خس و خاشاک است؟!
میخواستم از مناسبتهای این روزها بنویسم … میخواستم از ۱۷ ژوئن – روز جهانی مقابله با بیابانزایی و کاهش اثرات خشکسالی بنویسم – روزی که علیالقاعده برای صاحب تارنمای مهار بیابانزایی باید مهمترین روز سال باشد؛ حتا پیشتر ۵ برنامه رادیویی برای این مناسبت با همکاری رادیو فرهنگ آماده پخش کرده بودم. اما مگر میشود صحنههای عجیب و شرمآور ضرب و شتم جوانان وطن را در خیابانهای پایتخت و بسیاری از شهرهای دیگر کشور دید و خون گریه نکرد و همچنان بیتفاوت ماند؟
ما میتوانستیم از فرصت استثنایی ۲۲ خرداد بهره گرفته و به همهی دنیا نشان دهیم که جمهوری اسلامی ایران در شمار یکی از مردمیترین حکومتهای جهان قرار دارد؛ اما افسوس که قدر این موهبت و فرصت طلایی را ندانسته و چه آسان بزرگترین فرصتسوزی قرن را برای وطن رقم زدیم. هرچند همچنان امیدوارم تا عقلای قوم به پاخیزند و دوباره چالش بوجود آمده را به فرصت بدل سازند.
به قول کوروش بزرگ: برای مقابله با اژدهای تاریکی باید از شمشیر روشنایی استفاده کرد.
مؤخره:
سه روز است میخواهم این یادداشت کوتاه را در خانهی مجازیام منتشر سازم، اما سرعت اینترنت آنقدر کم شده که نتوانستهام … شگفتا! چرا باید حضور یا عدم حضور پیامک و اینترنت پایههای نظامی را بلرزاند که بیش از ۸۵ درصد مردمش در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به پای صندوقهای رأی رفتند؟
چه راحت فرصت سوزی میکنیم …
همهي ما روزي چشم باز كرده و خود را در دنياي آدمزمينيها ديدهايم؛ اون هم اغلب ناغافلكي!
و همهي ما روزي هم چشم بر اين دنيا خواهيم بست كه اتفاقاً آن هم اغلب ناغافلكي است!
در بين اين آمدن و رفتن، اما ميتواند اتفاقي رخ دهد كه احساسي ناب از رضايتمندي و سرخوشي را تجربه كني و تا آخرين لحظهي حضورت در واژهي اكنون شناور باشي و سرمستانه از آبتني كردن منتهاي لذت را ببري ...
ميداني آن اتفاق چيست؟
اين كه هر يك از ما بكوشيم تا دنيا را در وضعيتي بهتر نسبت به زماني كه در آن وارد شديم، ترك كنيم.
به همين راحتي!
برای همین است که وقتي اين دو تصوير را در كلبهي مجازي ابوحنانهي عزيز ديدم، دلم به شوق آمد، چشمانم خيس شد، تنم لرزيد و سراپاي وجودم را غروري ناب فراگرفت؛ غرور از داشتن چنين هموطنان عاشقي، كه حاضرند خود را به زحمت اندازند تا همنوعان خويش و نيز ديگر زيستمندان دريايي و كنارآبزي در وضعيتي بهتر زندگي كنند.
و مگر عشق جز اين است؟
عشق يعني:
گرم يادآوري يا نه
من از يادت نميكاهم
و آن سه هموطن بوشهري عميقاً نشان دادند كه عاشق طبيعت و زيستمندان آن هستند. آنها نشان دادند که ترجیح میدهند به جای آن که فقط نام خود را در آغوش گرفته و بغل گیرند، نام آنهایی را به آغوش کشند که نمیشناسند و شاید هرگز هم نبینند ... و این یعنی: عشق واقعی به انسانیت.
آري ...
آن چند جوان بيادعاي بوشهري به من و تو درس بزرگي دادند؛ اين كه ميشود همواره با كمترين امكانات هم كاري كرد كارستان و دنيايي ساخت شبيه هيچستان ... همان هيچستاني كه ميشود سراغ سهراب را آنجا گرفت.
هیچستانی که
تا نسیم اتشی در بن برگی بوزد
زنگ باران به صدا در میآید
بیاییم از امروز پیمان بندیم که در به صدا درآوردن زنگ باران امساک نخواهیم کرد
بیاییم قول دهیم در گفتن جملهی دوستت دارم، مصلحتسنجی نخواهیم کرد
و بیاییم عهد ببندیم که نکتههای شیرین زندگی را که درمییابیم با دیگران به اشتراک خواهیم نهاد.
روايت مصور و دلنشين ابوحنانهي عزيز را از اين ماجراي دلپذير اينجا بخوانيد و دعا كنيد و دعا كنيم كه بر شمار اين گونه هموطنان در دور و برمان افزوده شود.
باور كنيد:
دنيا در حال فرياد است كه به شما بگويد: بله!
چرا صداي مهربانيهايش را گاه نميشنويم يا جدي نميگيريم؟
«ما بايد به کودکانِ جهان ، به آنها که آينده را در تملّک خويش دارند ، اطمينان دهيم: از طريق اقدامات خود دنيايي پيراسته از ذلّت و تحقيرِ حاصل از فقر ، تخريب محيط زيست و الگوهای توسعهي ناپايدار برایشان به ارث می گذاريم.»
بند سوّم از بيانيهي نهايي اجلاس زمين در ژوهانسبورگ (2002)
در حاشيه مطلب اروند غم را نميداند
به مناسبت اول جون - روز جهاني کودک (1) - مطلب زير را به همهي کودکان محروم جهان با اميد به برخورداري همهي آنان از امکانات مناسب و يکسان رفاهي، آموزشي، تفريحي و درماني تقديم ميدارم.
در سراسر دنيا سازمانهايي با هدف مطالعهي خشونت، به جمعآوري اطلاعات در مورد فقر شايع و خشونت عليه کودکان پرداختهاند. نکته اينجاست که بعضي از کودکان ممکن است دربارهي رنجي كه ميكشند - به واسطهي فقر و خشونتي که با آن روبه رو هستند – هرگز نتوانند صحبت کنند و بسياري از آنان حتي از حقوق خود نيز بي اطلاع باشند. درتمام کشورهاي جهان و در هر فرهنگ و هر نژاد، در هر خانواده تحصيل کرده يا بي سواد، ثروتمند يا فقير، ممکن است مظاهر رنج، فقر و خشونت عليه کودکان ديده شود.
مثلاً تحصيل کودک محدود مي شود، يا داراي کيفيت نيست (ماده 28 و 29)؛ کودک مورد سوء استفاده قرار ميگيرد (ماده 19)؛ کودک درگير کار خطرناک مي شود (ماده 32)؛ کودک فرصتي براي استراحت، تفريح و سرگرمي ندارد (ماده 31)؛ ممکن است سلامت کودک به خطر بيافتد (ماده 24).
جناب مهندس درويش:
من هم مانند شما خدا را شاکرم که اروند ديکتهي درست کلمهي غم را نميداند؛ اما مطمئناً ميتواند مفهوم آن را به ويژه در ارتباط با همنوعان هم سن و سال خود به خوبي درک کند و با غم کودکان جهان خود آشنا شود. کودکان معنا و مفهوم غم را به درستي درک ميکنند. همان گونه که معنا و مفهوم عدالت را و هر مفهوم انتزاعي ديگر را. مهم نيست که ديکتهي درست کلمه غم را ندانند. اروند باهوش شما نيز حتماً با غم کودکان وطن و جهان خود آشناست. آيا تاکنون عکسهاي هنرمندانهاي را که از کودکان محروم وطنتان تهيه کرده و در وبلاگ وزين و ارزشمند مهار بيابانزايي نمايش دادهايد يا نوشتههايي را که در ارتباط با متنهايي با سر تيتر «نامش زينب است!» و «هر چي آرزوي خوبه مال تو» را که درسفرنامههاي مورخ 29 بهمن ماه 1384 و اوّل فروردين1386 در وبلاگتان تحرير و ثبت شده، به اروند نشان داده يا برايش خواندهايد؟ ما در جهانمان چند زينب و چند ليلا و چند ریحانه داريم؟ آنها فقط در حاشيهي روستاي قرقري، در كنار ساحل خشكيدهي هامون پوزك، در منتهااليه شرقي مرز ايران يا در پاي قلعه كره، استان كهكيلويه و بويراحمد و چهارمحال و بختياري نيستند. تماشاي تصاوير همهي آنها و خواندن مطالب برگزيده ذيل تصاويرشان هر انساني را با غم آشنا و روبرو ميکند. بگذاريد اروند با غم کودکان جهان خود آشنا شود تا بتواند براي رفع و يا کاهش بار اندوه آنان در هر کجاي جهان که هستند، بيانديشد. شايد روزي بتواند در زدودن تيرهگيهاي قلبهاي پر اندوهشان نقشي بيافريند. اميد به اين که کودکان امروز بتوانند زمينههاي مولد غم و اندوه را از دل کودکان فرداي جهان بزدايند.
در ضمن چه خوب است اگر آرشيو پيوندهاي روزانهي وبلاگتان قابليت بازيابي بهتر و آسانتري داشته باشد تا ديگر بار به دنبال جستجوي نابترين تصاوير و نوشتههايتان مانند مطلب "آن فرشته ساده است و خط خطي است" ساعتها وقت صرف نشود. اميد که اين گلچين نيز در آرشيو ديگري به نام محبوبترين تصاوير و " به بهشت نميروم، اگر مادرم آنجا نباشد" در مجموعه مطالب عزيزترين نوشتهها گنجانده شود.
منابع:
1- برگی از تاريخ جهان،" انستيتوي بينالمللي تاريخ اجتماعي -آمستردامhttp://www.Shahrzadnews.com/ ( 11/3/88)
2- فاونتين، سوزان،" مصونيت در برابر خشونت حق ماست – فعاليتهايي براي يادگيري و اقدام ويژه کودکان و نوجوانان"، «اتحاديه بين المللي نجات كودكان» (ISCA)، يونيسف و «سازمان جهانی جنبش پيشاهنگی»
پاورقی:
(1) -«کنفرانس جهاني رفاه کودکان" که در سال 1925 در ژنو، برگزار شد منشأ بنيانگذاري روز جهاني کودک، بود. پس از کنفرانس، دولتهاي جهان يک روز را به روز کودک اختصاص دادند تا مسايل کودکان را در مرکز توجه قرار دهند. بسياري از کشورها، از جمله شوروي روز اول ژوئن را انتخاب کردند.»
يه موقعهايي كه روي آخرين يال زرين تپهي ماسهاي مصر قدم برميدارم؛ يه وقتهايي كه در كنار شورترين رود عالم در جوار گندم بريان شهداد نفس ميكشم و يه زمانهايي كه از بالاي تپههاي سرخرنگ ميوسن جنوب دامغان به انتهاي ناپيداي دشت كويري مينگرم كه آن سويش، جندق با همهي نجابت و صلابتش ايستاده است ... بله درست در همون برهوت خاموش و اهورايي كوير بر خود ميلرزم ... بر خود ميلرزم كه آيا توانستم رسالتم را در برابر آن بيابانزادهي بيابانگرد ادا كنم؟ آيا توانستم خطي مثبت از حضورم در اين دنياي فاني، باقي نهم و آيا توانستم ذرهاي از آلام سرزمين مقدس مادريام را كم كنم؟
گوش كنيد!
ساربانگ صحرا مينوازد ... در اين صحرا، نه ترنم شاد جويباري روان است، نه سبزينهي زوهمندي و نه بازي مستانهي رودي ... درعوض؛ تنديسهاي ماسهاي، همان بردنگهاي زرگون، سپيد و خاكستري مدام جابه جا شده تا تازيانهي ناپيداي باد را برملا سازند ...
و بايد اينجا در پيشگاه خوانندگان عزيزي كه دوستشان دارم، اعتراف كنم: محمّد درويش از دريافت اين تازيانهها نفس ميگيرد و به اوج بال ميگشايد ...
يادداشت زير را همكار عزيزم عهديه كاليراد آفريده است و آن را تقديم كرده به خوانندگان عزیز این کلبهی مجازی ... خوشحالم كه چنين همكاراني دارم.
به نام خدايي که همين نزديکي است
بيابانزادهاي بيابان گرد
کويرنشيني کپرنشين
او که هميشه آسمانش چراغاني است از نوع بي مصرف، حتي نه کم مصرف
کهکشان را زماني يافت که مادرش در راه شيري لالايي کوير را برايش زمزمه کرد
او، فرزند شن زار است و عاشق شترهايش
مي خواهد بداند مديريت سرزمينهاي بياباني از نوع علمي او را به کجا خواهد رساند
او نمي خواهد شب چراغهايش را گم کند
فقط مي خواهد فرهنگ کوير را محترم شمارند
مي خواهد ستارگاني در آسمان پر ستارهاش باشند
مي خواهد ثقل دايرهاي باشد که گردش ميکنند
ميخواهد زادگاهش را پاس بدارند
ميخواهد مديريت سرزمينش پايداري بومش باشد
مي خواهد منابع سرزمينش را پاسدار باشند
مي خواهد همچنان بيابانگرد باشد، آن هم از نوع روستايي
او در آينه تو را ميبيند
تجلي آرمانهايش در حريم دانش
او را، بومش را، ديارش را و فرهنگ و هويتش را محترم شمار
و به مديريت سرزمينش مفتخر باش
اگر و تنها اگر
"بيابان را ميشناسي"
ساعت 21:45 امشب - نهمین روز از خرداد 1388 – ایرانیان فراوانی در اقصی نقاط جهان شاهد پخش فیلم مستندی بودند که کارگردان نامی سینمای وطن، مجید مجیدی ساخته بود؛ فیلمی با نام «میرحسین موسوی» که اشک بسیاری از بینندگان رسانهی ملّی را درآورد؛ امّا آن اشک، اشک غم و درد و خجالت و شرمندگی نبود ... اشک امید و عشق و غرور ملّی بود.
مجید مجیدی فیلمی ساده ساخته بود، درست مثل شخصیت ساده، صمیمی و دوستداشتنی میرحسین که به دل مینشست. فیلمی بدون ادا و اطوارهای رایج هنر هفتم که مانند شعرهای سهراب میشد در رگ بسیاری از نماهای سبزرنگش خیمه زد و ساعتها اندیشید.
میرحسین در این فیلم به من و تو گفت که دلش از این همه تظاهر به خرافهگرایی گرفته است؛ او به زبان بیزبانی گفت: مملکت را نمیتوان با هالهی نور و چاه جمکران و وزیر سربه زیر اداره کرد. مملکت به وزیر سرافراز نیاز دارد؛ سرافراز در برابر این ملّت بزرگ و قدرشناس.
میر حسین گفت: هر چه میتوانید نام بلند ایران را بر زبان آورید و از این ریشهگاه ملّی سخن بگویید که همه چیز ما از اوست ... فریاد ایران ایران طرفداران سبزپوش موسوی در این فیلم مستند، بیشک در حافظهی تاریخ خواهد ماند تا ایرانستیزان بدانند که نمیتوان و نباید وطن را از گرانیگاه وحدت این فرهنگ کهن و بوم و بر مقدس حذف کرد.

و میرحسین حتا مهمتر از این را گفت:
او گفت: شاید تعداد خائنین به این کشور و ملّت از تعداد انگشتان دست هم کمتر باشد. و این حرف بسیار بزرگ و مهمی است.
دنیای میرحسین موسوی و نگاه او به ایرانی چنان وسعت و ژرفایی دارد که همه میتوانند برای آبادیاش دست در دست هم دهند؛ فارغ از این که بپرسیم شهروند درجهی یک است یا دو؛ سنی است یا شیعه، کرد است یا لر یا ترکمن یا بلوچ یا عرب یا ترک؛ زرتشتی است یا آشوری یا ارمنی یا ...
قطار میرحسین آنقدر ظرفیت دارد که تمام ایرانیان به جز چند نفر که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمیرسد، میتوانند سوارش شوند؛ همان قطاری که ما به ویژه در طول این 4 سال تا توانستیم، مسافرانش را به بیرون پرتاب کردیم.
میرحسین به من و تو میگوید: بس است دشمن دشمن کردن. بیایید نشان دهیم که نام ایران و ایرانی میتواند با سرافرازی و محبت و شوق در همه جای گیتی بلندآوازه گردد.
آن مرد سبزپوش یادمان انداخت که استقلال یک کشور با بد و بیراه گفتن به کشورهای دیگر به اثبات نمیرسد. کشوری میتواند خود را مستقل و زنده و بانشاط بداند که به مردمش کرامت داده و بکوشد تا منزلت انسانی را در جهان غلظت بخشد.
در این فیلم صحنهای وجود دارد که پدری را سوار بر موتور نشان میدهد که به همراه فرزند کوچکش به دنبال خودرو موسوی در حرکت است. موسوی نگران آن کودک است و دستور توقف خودرو را میدهد. سرمایههای ما کودکان ما هستند، با کودکانمان چه کردهایم؟ موسوی میگوید: وقتی آموزگاری که قرار است به کودکان امروز و مدیران فردا، امید را تزریق کند، خود ناامید است، دیگر چه چشمانداز سپیدی می توان از آینده ترسیم کرد؟
و من – محمّد درویش – افتخار میکنم که از آخرین روزهای اسفند سال 1387 به همراه چند تن از شریفترین خدمتگزاران عرصهی منابع طبیعی و محیط زیست کشور، از جمله دکتر تقی شامخی، دکتر علیاکبر محرابی، دکتر بحرینی، دکتر پیراسته، دکتر محمّد مهدوی و دکتر محمّدرضا مقدم کوشیدیم تا برنامهی محیط زیستی دولت میرحسین موسوی را بنویسیم؛ برنامهای که میگوید: برخورداری از هوای پاک، آب سالم، خاک حاصلخیز و کارمایههای نو نیز حق مردم ایران است؛ برنامهای که برای تمامی زیستمندانی که مهمان خاک مقدس ایران هستند، حرمت قایل بوده و پاسداری از این میراث طبیعی یگانه و ناهمتا را آرمان خود میداند و در شمار اولویتهای نخستین دولت سبزش معرفی کرده است.
این مرد شریف را که میبینم
صداقتش را که لمس میکنم
ارادهاش را که حس میکنم
عشقش را به وطن که درک میکنم
و رنگ سبزی را که برای خود برگزیده است ...
امیدم به آینده دوچندان میشود؛ شورم بال و پر میگیرد و اشکم سرازیر میشود ...
دلم میخواهد ایران و ایرانی آباد و بانشاط و دوست خود و همهی ملتهای جهان باشند. دلم میخواهد پاسپورت ایرانی دوباره اعتبار درخور خود را بازیابد؛ دلم می خواهد شاخص زمین شاد در ایران زبانزد ممالک دنیا شود.
و امشب ایمان آوردم که با میرحسین موسوی میشود سرزمین مقدس کوروش بزرگ را دوباره به شادترین سرزمین جهان بدل ساخت.
انشاالله
فیلم میرحسین موسوی را اینجا ببینید.
قابی که ابوطالب برای ثبت رخدادهای پیرامونش برمیگزیند، برایم در اغلب موارد جالب و امیدبخش بوده است. ابوطالب ندری را میگویم که پیشتر هم از او نوشتهام ...
آیا با محمد درویش موافق هستید که این تصاویر عجیب بوی زندگی میدهد و آدم را گرهگیر چشم نجیب ابوطالب عزیز میسازد؟
در شامگاه سي امين روز از دوّمين ماه بهار، مژگان جمشيدي و ياسر انصاري عزيز شادمانهاي را تجربه كردند كه بي شك بازخوردها و پرتوهاي فروزانش دامن طبيعت وطن را هم خواهد گرفت. چرا كه ايمان دارم اين شايد سبزترين پيوندي باشد كه ميتوانست خبرش در محيط زيست ايران منتشر شود ...